پرش بـه ناوبری پرش بـه جستجو
فیلیپ سومفرعون مصرسلطنت ۳۳۲–۳۲۳ ق مپیشین داریوش سومجانشین اسکندر چهارم
فیلیپ سومشاه ایرانسلطنت ۳۳۰–۳۲۳ ق مپیشین داریوش سومجانشین اسکندر چهارم
فیلیپ سومشاه آسیـاسلطنت ۳۳۱–۳۲۳ ق مپیشین دورهٔ جدیدجانشین اسکندر چهارم
فیلیپ سوم
استاتیرای دوم
پروشات دومفرزند(ها) اسکندر چهارم نام کامل اسکندر سوم مقدونیـهیونانی
- Μέγας Ἀλέξανδροςiii[›] (Mégas Aléxandros, اسکندر کبیر)
- Ἀλέξανδρος ὁ Μέγας (Aléxandros ho Mégas, اسکندر کبیر)
پلا، مقدونیـهمرگ ۱۰ یـا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ ق م (۳۲ سال)
بابلدین و مذهب چندخدایی یونانی
اسکندر سوم مقدونیـه (۲۰ یـا ۲۱ ژوئیـهٔ ۳۵۶ ق م درون پلا – ۱۰ یـا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ ق م درون بابل)، معروف بـه اسکندر کبیر (به یونانی: Ἀλἑξανδρος ὁ Μἑγας الکساندروس هو مگاس) و در متون زرتشتی ایران معروف بـه اسکندر گجستک (ملعون)، پادشاه مقدونیـهٔ باستان بود. ن ارباب ایرانی دهان برده اش او درون سال ۳۵۶ ق م درون شـهر پلا متولد شد و تا سن ۱۶ سالگی تحت تعلیم ارسطو قرار داشت. اسکندر توانست که تا پیش از رسیدن بـه سن سی سالگی یکی از بزرگترین امپراتوریهای دنیـای باستان را شکل دهد کـه از دریـای یونان که تا هیمالیـا گسترده بود. او درون جنگها شکستناپذیر مـینمود و هرگز شکست نخورد. از اسکندر بـه عنوان یکی از موفقترین فرماندهان نظامـی درون سرتاسر تاریخ یـاد مـیشود.
پس از آنکه پدر اسکندر، فیلیپ دوم مقدونیـه، بـه قتل رسید، اسکندر درون سال ۳۳۶ ق م بـه جای او بر تخت سلطنت نشست.[۱] اسکندر کشوری نیرومند و ارتشی کارآزموده را از سلطنت پدرش بـه ارث مـیبرد. سرلشکری یونان بـه او اعطا شد و او از این موهبت به منظور تحقق بخشیدن بـه بلندپروازیهای نظامـی پدرش نـهایت استفاده را برد. درون سال ۳۳۴ ق م بـه آسیـای صغیر کـه تحت کنترل هخاان قرار داشت هجوم برد و سلسله نبردهایی را بـه راه انداخت کـه ده سال بـه درازا انجامـیدند. اسکندر طی سلسله نبردهای سرنوشتسازی، بهویژه نبردهای ایسوس و گوگمل، اقتدار ایران درون منطقه را درون هم شکست. او متعاقباً داریوش سوم، شاهنشاه ایران، را بـه زیر کشید و سرتاسر شاهنشاهی ایران را تسخیر کرد. درون آن زمان امپراتوری اسکندر گسترهای از دریـای آدریـاتیک که تا رود سند را درون بر مـیگرفت.
در سال ۳۲۶ ق م اسکندر درون پی دستیـابی بـه «انتهای دنیـا و دریـای بزرگ بیرونی» بـه هند حمله کرد اما بنا بر تقاضای سربازانش سرانجام مجبور شد ناکام بازگردد. اسکندر درون نظر داشت که تا رشته نبردهایی را ترتیب دهد کـه با هجوم بـه عربستان آغاز مـیشد اما پیش از عملی این رشته نبردها درون سال ۳۲۳ ق م درون بابل درگذشت. بعد از مرگ اسکندر، وقوع جنگ داخلی مـیان بازماندگانش منجر بـه ازهمگسیختگی امپراتوری پهناور او و ظهور حکومتهایی شد کـه توسط سرداران و وارثانش، موسوم بـه دیـادوخوی، اداره مـیشدند.
کشورگشاییهای اسکندر موجب بروز پراکنش فرهنگی درون دنیـای آن روزها شد. او بیست شـهر جدید بنیـان گذاشت کـه نام اسکندر را بر خود داشتند و مشـهورترینشان اسکندریـه درون مصر است. اسکندر با اسکانمـهاجران یونانی درون جای جای متصرفات خود و به تبع آن با اشاعهٔ فرهنگ یونانی درون شرق باعث پدیدآمدن تمدن هلنیستی نوینی شد کـه وجهههایی از آن حتی درون رسوم و سنن امپراتوری روم شرقی درون اواسط سدهٔ پانزدهم مـیلادی نیز مشـهود بودند. اسکندر بهسرعت بـه قهرمانی افسانـهای درون همان ریخت و هیئت آشیل مبدل شد و در تاریخ و اساطیر فرهنگهای یونانی و غیریونانی نقش عمده و برجستهای را بازی کرد. او بـه معیـاری مبدل شد کـه سایر فرماندهان نظامـی خود را درون قیـاس با او محک مـیزدند. مدارس نظامـی درون سرتاسر جهان همچنان تاکتیکهای نظامـی او را آموزش مـیدهند.
اسکندر بعد از تسخیر تخت جمشید هفت سال بر ایران حکومت کرد.[۲]
از سال ۳۲۷ که تا ۳۲۶ پیش از مـیلاد اسکندر بـه هندوستان حمله مـیکند.[۱] در سال ۳۲۳ پیش از مـیلاد اسکندر بـه بابل باز مـیگردد، اسکندر بیمار شده و نـهایتاً درون ۳۳ سالگی مـیمـیرد.[۱]
آغاز زندگی
تبار و کودکی
اسکندر درون روز ششم از ماه باستانی یونانی، هکاتومبایون، کـه احتمالاً متناظر با ۲۰ ژوئیـهٔ سال ۳۵۶ ق م هست در شـهر پلا، پایتخت پادشاهی یونانی مقدونیـهٔ باستان، زاده شد. پدر او، فیلیپ دوم، پادشاه مقدونیـه بود و مادرش، المپیـاس، نئوپتولموس یکم، پادشاه اپیروس. المپیـاس چهارمـین همسر فیلیپ بود و با وجود آنکه فیلیپ هفت یـا هشت همسر دیگر نیز داشت، المپیـاس به منظور مدتی همسر اصلی او محسوب مـیشد احتمالاً بـه این دلیل کـه اسکندر را بـه دنیـا آورده بود.
دربارهٔ تولد و کودکی اسکندر چندین افسانـه نقل کردهاند. بنا بـه گفتهٔ پلوتارک، زندگینامـهنویس یونان باستان، المپیـاس درون شب زفافش خواب مـیبیند کـه صاعقهای بـه رحمش اصابت مـیکند و شعلهای را مـیافروزد کـه زبانـههایش «دور و نزدیک» را درون بر مـیگیرند و سپس خاموش مـیشود. گفته مـیشود کـه فیلیپ نیز چندی بعد از ازدواج با المپیـاس خواب مـیبیند کـه رحم همسرش را با مـهری کـه تصویر یک شیر بر آن نقش بسته هست مـهر و موم مـیکند. پلوتارک تفسیرهای گوناگونی به منظور این رؤیـاها ذکر کردهاست از جمله آنکه: المپیـاس پیش از ی با فیلیپ باردار بودهاست و این امر از مـهر و موم رحم او فهمـیده مـیشود، یـا اینکه زئوس پدر اسکندر بودهاست. مفسران باستان دربارهٔ اینکه آیـا المپیـاس جاهطلب داستان اصل و نسب اُلوهی اسکندر را ترویج دادهاست متفقالقول نیستند؛ برخی بر این باورند کـه او موضوع را بـه اسکندر گفتهاست و برخی دیگر نیز بر این عقیدهاند کـه او اعلام این موضوع را بیعفتی مـیدانسته و سکوت اختیـار کردهاست.
در روز تولد اسکندر، فیلیپ درون حال مـهیـا شدن به منظور محاصرهٔ شـهر پوتیدایـا درون شبهجزیرهٔ خالکیدیکه بود. درون همان روز فیلیپ اخباری دریـافت کرد مبنی بر اینکه سردارش پارمنیون سپاهیـان مختلط ایلیریـا و پئونیـا را شکست داده و اسبهایش درون بازیهای المپیک پیروز شدهاند. همچنین گفته مـیشد کـه در این روز معبد آرتمـیس درون اِفِسوس، یکی از عجایت هفتگانـهٔ جهان باستان، آتش گرفته و به تلی از خاک مبدل شدهاست. هگسیـاس درون این باره گفته کـه معبد آرتمـیس خاکستر شدهاست زیرا کـه آرتمـیس بـه قصد مراقبت از زادهشدن اسکندر معبد را ترک کرده بود. ممکن هست چنین افسانـههایی درون هنگامـی کـه اسکندر بـه قدرت رسیده بود و احتمالاً بـه دستور خود او رواج پیدا کرده باشند، که تا اثباتی باشند بر قدرت مافوق بشری اسکندر و سرنوشت مقدر او به منظور سروری بر جهانیـان از همان لحظهای کـه نطفهاش بسته شد.
اسکندر را پرستاری بـه نام لانیکه بزرگ کرد. لانیکه کلیتوس سیـاه، یکی از سرداران اسکندر درون سالهای آتی، بود. لئونیداس سختگیر کـه از خویشاوندان مادر اسکندر بود و لوسیماخوس کـه از سرداران فیلیپ بود مربیـان خصوصی اسکندر شدند. اسکندر بـه شیوهٔ نجیبزادگان مقدونی تربیت شد و خواندن و نوشتن، نواختن چنگ، سوارکاری، جنگیدن، و شکار را آموخت.
وقتی کـه اسکندر ۱۰ ساله بود، تاجری از تسالی اسبی به منظور فیلیپ آورد و قیمت گزافی معادل ۱۳ تالان بـه ازای آن خواست. فیلیپ خواست کـه سوار آن شود ولی اسب تمرد کرد و فیلیپ دستور داد که تا اسب را از او دور کنند. اسکندر کـه پی بود اسب از سایـهٔ خودش مـیترسد، فرصت خواست که تا اسب را رام کند و سرانجام نیز موفق بـه انجام این کار شد. پلوتارک اظهار مـیکند کـه فیلیپ سرمست از نمایش شجاعانـه و جاهطلبانـهٔ پسرش، با چشمانی پر از اشک شوق او را مـیبوسد و مـیگوید: «پسرم، تو حتما قلمرو وسیعی داشته باشی کـه کفاف بلندپروازیهایت را بدهد. مقدونیـه به منظور تو خیلی کوچک است» و اسب را به منظور او مـیخرد. اسکندر نام بوکفالوس را بر اسب مـیگذارد کـه به معنای «گاوسر» است. بوکفالوس اسکندر را که تا پاکستان امروزی حمل کرد و زمانی کـه بر اثر پیری درون سن سی سالگی مرد، اسکندر شـهر بوکفالا را بـه یـاد او نامگذاری کرد.
نوجوانی و آموزش
اسکندر کـه سیزده ساله شد فیلیپ بـه دنبال یک مربی خصوصی به منظور او گشت و فرهیختگانی چون ایسوکراتس و اسپئوسیپوس را مد نظر گرفت و حتی اسپئوسیپوس پیشنـهاد داد که تا برای بر عهده گرفتن آموزش اسکندر، از ریـاست آکادمـی کنارهگیری کند. فیلیپ درون نـهایت ارسطو را انتخاب کرد و معبد نیمفها درون مـیزا را بـه محل تشکیل کلاسهای آنان اختصاص داد. درون ازای آموزش اسکندر، فیلیپ متعهد شد کـه شـهر استاگیرا، زادگاه ارسطو، را کـه روزگاری خودش ویران کرده بود از نو بسازد و شـهروندان سابق آن را کـه بردگی گرفته شده بودند آزاد کند یـا بخرد و آنان را دوباره درون زادگاهشان اسکان دهد و نیزانی را کـه در تبعید بـه سر مـیبردند عفو کند.
مـیزا به منظور اسکندر و فرزندان نجیبزادگان مقدونیـه، همچون بطلمـیوس، هفستیون، و کاساندر همانند یک مدرسهٔ شبانـهروزی بود. بسیـاری از دانشآموزان مـیزا درون آینده بـه دوستان و سرداران اسکندر مبدل شدند و اغلب از آنان با نام «ملازمان اسکندر» یـاد مـیشود. ارسطو بـه اسکندر و ملازمانش علم طب، فلسفه، اخلاقیـات، دین، منطق، و هنر آموزش داد. اسکندر تحت تربیت ارسطو بـه آثار هومر و بهویژه ایلیـاد علاقهمند شد؛ ارسطو نسخهای حاشیـهنویسیشده از ایلیـاد را بـه اسکندر داد و اسکندر درون لشکرکشیهایش این کتاب را همواره بـه همراه داشت.
وارث فیلیپ
نیـابت سلطنت و ترقی مقدونیـه
آموزش اسکندر توسط ارسطو که تا شانزده سالگی او طول کشید. فیلیپ درگیر جنگی علیـه بیزانس شد و به هنگام ترک مقدونیـه، اسکندر را نایبالسلطنـه و ولیعهد خویش قرار داد. درون نبود فیلیپ، قبیلهٔ تراکیـانی مایدی سر بـه شورش برداشتند. اسکندر بهسرعت واکنش نشان داد و شورشیـان را از قلمروشان بیرون راند و به جایشان یونانیـان را درون آنجا اسکان داد و شـهری بـه نام الکساندروپولیس بنیـان نـهاد.
فیلیپ کـه بازگشت، به منظور سرکوب شورشها درون تراکیـهٔ جنوبی، اسکندر را درون معیت سپاه کوچکی بـه منطقه اعزام کرد. گفته مـیشود اسکندر با دست زدن بـه عملیـات نظامـی علیـه شـهر یونانی پرینتهوس جان پدرش را نجات دادهاست. درون همـین گیرودار، اهالی شـهر آمفیسا زمـینهایی درون نزدیکی دلفی را کـه نزد آپولون مقدس بهشمار مـیآمدند آمادهٔ کشت د و این هتک حرمت این فرصت را بـه فیلیپ داد که تا در امور یونان بیش از پیش دخالت کند. فیلیپ کـه همچنان درون تراکیـه بـه سر مـیبرد، بـه اسکندر فرمان داد که تا سپاهی جمعآوری کند و به عملیـات نظامـی درون یونان دست بزند. اسکندر کـه نگران مداخلهٔ سایر دولتشـهرهای یونانی بود، طوری وانمود کرد کـه گویی درون حال مـهیـا شدن به منظور لشکرکشی بـه ایلیریـاست. درون این آشفته بازار ایلیریـانیها بـه مقدونیـه هجوم آوردند اما اسکندر یورش آنان را دفع نمود.
در سال ۳۳۸ ق م، فیلیپ و سربازانش بـه سپاهیـان اسکندر پیوستند که تا از طریق ترموپیل بـه سمت جنوب پیشروی کنند. آنان بعد از درون هم شکستن مقاومت سرسختانـهٔ پادگان تبی ترموپیل توانستند آن شـهر را تسخیر کنند. فیلیپ و اسکندر بـه قصد اشغال شـهر الاتیـا بـه پیشرویشان ادامـه دادند. شـهر الاتیـا بـه فاصلهٔ تنـها چند روز پیـادهنظام از هر دو شـهر تب و آتن قرار داشت. اهالی آتن، بـه رهبری دموستن، بـه برقراری اتحاد با تب علیـه مقدونیـه رأی دادند. آتن از یک سو و فیلیپ از سویی دیگر نمایندگانی بـه تب فرستادند که تا حمایت آن شـهر را علیـه دیگری جلب کنند. تبیها پیشنـهاد فیلیپ را رد د و پیشنـهاد آتنیها را پذیرفتند. فیلیپ بـه آمفیسا رفت و مزدورانی را کـه دموستن درون آنجا اجیر کرده بود اسیر کرد و آمفیسا تسلیم شد. سپس فیلیپ بـه الاتیـا بازگشت و آخرین پیشنـهاد صلح را بـه آتن و تب ارائه داد اما هر دو این پیشنـهاد را رد د.
همانطور کـه فیلیپ بـه سوی جنوب پیشروی مـیکرد، دشمنان او درون خایرونیـا، بئوسی راهش را سد د. درون نبرد خایرونیـا فیلیپ فرماندهی جناح راست سپاه را درون دست داشت و اسکندر بـه همراه گروهی از سرداران معتمد فیلیپ جناح چپ را فرماندهی مـیکرد. بنا بر منابع تاریخی، هر دو طرف به منظور مدتی بهسختی با یکدیگر جنگیدند. فیلیپ عامدانـه بـه سربازانش دستور عقبنشینی داد که تا سربازان آتنی آنان را دنبال کنند و در نتیجه خطوط سپاه دشمن از هم بپاشد. درون جناح چپ، اسکندر زودتر از سرداران کارآزمودهٔ فیلیپ توانست خطوط سپاه تبیها را درون هم بشکند. با از بین رفتن پیوستگی سپاه دشمن، فیلیپ بـه سربازانش فرمان داد کـه جلو بکشند و بدین ترتیب بهسرعت دشمن را تار و مار کرد. با شکست خوردن آتنیها، تبیها تنـها ماندند و محاصره شدند و در نـهایت آنان نیز مغلوب شدند.
فیلیپ و اسکندر بعد از پیروزی درون نبرد خایرونیـا بیدردسر درون پلوپونز پیشروی د و مورد استقبال تمامـی شـهرها قرار گرفتند. اگرچه وقتی بـه اسپارت رسیدند مورد بیمـهری قرار گرفتند ولی بـه جنگ نیز متوسل نشدند. فیلیپ درون کورنت بین اکثر دولتشـهرهای یونانی بهجز اسپارت یک «اتحادیـهٔ هلنی» برقرار کرد و خود را هژمون (فرمانده اعظم) این اتحادیـه نامـید و طرحهایش به منظور حمله بـه امپراتوری هخاان را علنی کرد.
تبعید و بازگشت
فیلیپ کـه به پلا بازگشت، عاشق کلئوپاترا ائورودیکه، برادرزادهٔ یکی از سردارانش بـه نام آتالوس شد و با او ازدواج کرد. این وصلت موقعیت اسکندر را بـه عنوان وارث تخت و تاج متزلزل مـیساخت زیرا کـه پسر کلئوپاترا ائورودیکه، یک مقدونیـهای با خون پاک و اصیل درون نظر گرفته مـیشد حال آنکه اسکندر نیمـه مقدونی بود (مادر اسکندر یونانی بود). درون مراسم عروسی، آتالوس درون حالی کـه سیـاهمست بود با صدای بلند از درگاه خدایـان خواست کـه حاصل این وصلت، وارثی مشروع به منظور سلطنت باشد.
در مراسم عروسی کلئوپاترا، همانکه فیلیپ عاشقش شده بود و با او ازدواج نیز کرد، عموی کلئوپاترا، آتالوس، درون حالت سیـاهمستی از مقدونیـان خواست کـه به درگاه خدایـان دعا کنند که تا از بطن برادرزادهاش جانشینی مشروع و حلالزاده به منظور تاج و تخت بـه آنان ببخشایند. این امر خشم اسکندر را برانگیخت بـه نحوی کـه یکی از جامها را بـه سوی سر آتالوس پرتاب کرد و گفت «ای رذل، مرا حرامزاده مـیخوانی؟» فیلیپ جانب آتالوس را گرفت و از جایش بلند شد و خواست بـه سمت پسرش برود که، از بخت خوب هر دویشان، بـه خاطر دستپاچگی زیـاد یـا بر اثر بدمستی پایش لیز خورد و با سر روی زمـین فرود آمد. اسکندر بـه نحو ملامتباری پدرش را مورد اهانت قرار داد و گفت: «ببینید، مردان، ببینید چهی مـیخواهد از اروپا بـه آسیـا بتازد، مردی کـه از مـیزی بـه مـیز دیگر تلو تلو مـیخورد»
اسکندر همراه مادرش از مقدونیـه گریخت. مادرش را نزد داییاش (دایی اسکندر)، الکساندر یکم اپیروس درون دودونا برد و خودش بـه ایلیریـا رفت و از پادشاه آنجا پناه خواست. با وجود آنکه اسکندر چند سال پیش پادشاه ایلیریـا را طی نبردی مغلوب کرده بود اما بـه او پناه دادند و همچون یک مـهمان از او پذیرایی د. اما فیلیپ هرگز نمـیخواست کـه پسرش را کـه آن همـه تعلیم نظامـی و سیـاسی دیده بود بـه همـین سادگی از دست بدهد. این چنین بود کـه با تلاشهای یکی از دوستان خانوادگیشان بـه نام دماراتوس مـیان فیلیپ و اسکندر وساطت د و اسکندر بعد از شش ماه دوری، دوباره بـه مقدونیـه بازگشت.
سال بعد، پیکسوداروس، ساتراپ ایرانی کاریـا، پیشنـهاد کرد کـه بزرگترین ش را بـه عقد برادر ناتنی اسکندر، فیلیپ آریدایوس، درآورد. المپیـاس و چند تن از دوستان اسکندر بـه او تلقین د کـه این موضوع حاکی از قصد فیلیپ به منظور وارث قرار آریدایوس بـه جای اوست. اسکندر بازیگری بـه نام تسالوس از اهالی کورنت را بـه نزد پیکسوداروس فرستاد که تا به او بگوید کـه او نباید ش را بـه عقد پسر نامشروع فیلیپ درآورد و به جایش اسکندر را انتخاب کند. فیلیپ کـه از موضوع باخبر شد، مذاکرات را متوقف کرد و اسکندر را بـه خاطر تمایلش به منظور ازدواج با یک کاریـایی مورد شماتت قرار داد و اظهار کرد کـه عروس بهتری را به منظور او درون نظر داشتهاست. فیلیپ چهار تن از دوستان اسکندر بـه نامهای هارپالوس، نئارخوس، بطلمـیوس، و اریگیوس را تبعید کرد و به اهالی کورنت دستور داد که تا تسالوس را درون غل و زنجیر کنند و به او تحویل دهند.
پادشاه مقدونیـه
رسیدن بـه قدرت
در سال ۳۳۶ ق م درون مراسم عروسی کلئوپاترا، المپیـاس و فیلیپ، با برادر المپیـاس، الکساندر یکم اپیروس، درون آیگای فیلیپ توسط سردستهٔ محافظانش بـه نام پاوسانیـاس کشته شد. پاوسانیـاس بـه هنگام فرار پایش بـه یک گیـاه پیچکی گیر کرد و زمـین خورد و تعقیبکنندگانش او را کشتند. دو تن از ملازمان اسکندر بـه نامهای پردیکاس و لئوناتوس نیز درون مـیان تعقیبکنندگان پاوسانیـاس بودند. اشراف و فرماندهان نظامـی، اسکندر را درون حالی کـه بیست سال بیشتر نداشت شاه جدید مقدونیـه خواندند.
تحکیم قدرت
اسکندر سلطنتش را با از مـیان برداشتن رقبای بالقوهاش درون راه دستیـابی بـه تخت و تاج آغاز کرد. اسکندر دستور داد کـه پسرعمویش، آمونتاس چهارم، را اعدام کنند. او همچنین دو تن از شاهزادگان مقدونی از منطقهٔ لونکستیس را کشت اما شاهزادهٔ سوم، الکساندر لونکستیس، را امان داد. المپیـاس نیز دستور داد کلئوپاترا ائورودیکه (همسر فیلیپ) و ش ائوروپا ( فیلیپ و کلئوپاترا ائوریدیکه) را زنده زنده بسوزانند. اسکندر کـه از این موضوع باخبر شد، بسیـار عصبانی شد. اسکندر نیز دستور قتل آتالوس، فرمانده گارد پیشروی ارتش درون آسیـای صغیر و عموی کلئوپاترا، را صادر کرد. آتالوس درون آن زمان دربارهٔ احتمال پشت بـه مقدونیـه و پیوستن بـه آتن با دموستن نامـهنگاری مـیکرد. همچنین آتالوس پیشتر درون جریـان مراسم عروسی فیلیپ با کلئوپاترا شدیداً بـه اسکندر توهین کرده بود و پس از ماجرای زنده زنده سوزاندن کلئوپاترا، اسکندر زنده ماندن آتالوس را بسیـار خطرناک مـیپنداشت. اسکندر از خون برادر ناتنیاش، آریدایوس، گذشت. بنا بر تمامـی روایتهای تاریخی، آریدایوس درون آن زمان از نظر ذهنی معلول شده بود. علت معلولیت او احتمالاً زهری بوده کـه المپیـاس بـه او خورانده بود.
با شنیدن خبر مرگ فیلیپ، بسیـاری از دولتشـهرها سر بـه شورش برداشتند. تب، آتن، تسالی، و قبائل تراکیـایی شمال مقدونیـه درون مـیان شورشیـان بودند. خبر این شورشها کـه به اسکندر رسید، بهسرعت واکنش نشان داد. اگرچه بـه اسکندر توصیـه کرده بودند کـه راه دیپلماسی را درون پیش گیرد، اما او سوارهنظامـی متشکل از سه هزار مرد جنگی جمعآوری کرد و به جنوب بـه سوی تسالی لشکر کشید. اسکندر پی برد کـه ارتش تسالی گذرگاه بین کوه المپ و کوه اوسا را اشغال کردهاست لذا بـه سربازانش دستور داد کـه از روی کوه اوسا بگذرند. روز بعد کـه سپاهیـان تسالی از خواب برخاستند، اسکندر و سوارهنظامش را درون عقب خود دیدند؛ بیدرنگ تسلیم شدند و سوارهنظامشان را درون اختیـار اسکندر قرار دادند. اسکندر به منظور سرکوب سایر شورشها همچنان بـه حرکتش بـه سوی جنوب ادامـه داد و این بار بـه سمت پلوپونز حرکت کرد.
اسکندر درون ترموپیل توقف کرد و در آنجا خود را بـه عنوان رهبر اتحادیـهٔ آمفیکتوئونی مورد تأیید قرار داد و سپس بـه سمت کورنت حرکت کرد. آتن تقاضای صلح کرد و اسکندر شورشیـان را مورد عفو قرار داد. دیدار مشـهور اسکندر با دیوژن کلبی درون مدت اقامت او درون کورنت رخ داد. وقتی اسکندر بـه دیوژن گفت کـه «هرچه مـیخواهی از من بخواه» دیوژن فیلسوف با لحن تحقیرکنندهای از اسکندر خواست کـه اندکی کنار برود و جلو نور خورشید را نگیرد. اسکندر از پاسخ دیوژن محظوظ شد و گفته مـیشود کـه جواب دادهاست «براستی کـه اگر اسکندر نبودم، دوست داشتم دیوژن باشم». درون کورنت اسکندر بـه لقب هژمون (رهبر) مفتخر شد و همانند پدرش، فیلیپ، بـه عنوان فرمانده جنگ قریبالوقوع با هخاان انتخاب شد. همچنین درون کورنت بود کـه خبر شورش تراکیـاییها بـه او رسید.
نبرد بالکان
پیش از لشکرکشی بـه آسیـا، اسکندر مـیخواست مرزهای شمالیاش را ایمن کند که تا از این بابت آسودهخاطر باشد. درون بهار سال ۳۳۵ ق م، بـه طرف شمال رفت که تا چندین شورش شکلگرفته را سرکوب کند. او از آمفیپولیس شروع کرد و سپس بـه سمت شرق و به کشور «مستقل تراکیـانیها» رفت. درون کوههای هایموس ارتش مقدونیـه بـه نیروهای تراکیـان کـه در پشت ارتفاعات مستقر شده بودند حمله کرد و شکستشان داد. مقدونیـان بـه درون قلمرو تریبالی پیشروی د و ارتش آنان را درون نزدیکی رود لوگینوس مغلوب ساختند. سپس بـه طرف رود دانوب حرکت د و با قبیلهٔ گتای کـه در آنسوی رود مستقر شده بودند روبهرو شدند. اسکندر با عبور سپاهیـانش از عرض رودخانـه درون شب، دشمن را غافلگیر کرد و پس از بروز اولین زدوخورد مابین سوارهنظامها، دشمن مجبور بـه عقبنشینی شد. بعد از آن اسکندر باخبر شد کـه کلیتوس، پادشاه ایلیریـا، و گلاوکیـاس، پادشاه تاولانتی، بر ضد او علم مخالف برکشیدهاند. اسکندر سپاهش را بـه سمت غرب بـه حرکت درآورد و هر دو فرمانروا را مجبور کرد کـه به همراه سربازانشان بگریزند و بدین ترتیب هر دو شورش را خواباند. اسکندر با نایل شدن بـه این پیروزیها مرزهای شمالی قلمروش را مستحکم و ایمن ساخت.
وقتی اسکندر بـه شمال لشکر کشیده بود، تبیها و آتنیها بار دیگر دست بـه شورش زدند. اسکندر بدون فوت وقت بـه جنوب رفت. با وجود آنکه سایر شـهرها نسبت بـه جنگ با اسکندر مردد بودند، تبیها تصمـیم بـه جنگ گرفتند. مقاومت تبیها دوام نیـاورد و اسکندر شـهر تب را با خاک یکسان کرد و قلمروش را مابین سایر شـهرهای بئوسیـایی تقسیم کرد. فرجام تب، آتنیها را ترساند و از جنگ منصرفشان کرد. بدین ترتیب موقتاً درون یونان صلح برقرار شد و اسکندر با انتخاب آنتیپاتر بـه عنوان نایبالسلطنـهٔ خود، به منظور جهانگشایی عازم آسیـا شد.
سالشمار جنگهای اسکندر با هخاان
- در سال ۳۳۴ پیش از مـیلاد اسکندر مقدونی بـه آسیـا حمله مـیکند و سپاه هخاان درون تنگه داردانل شکست مـیخورد.[۱]
- در سال ۳۳۳ پیش از مـیلاد درون نبرد ایسوس ارتش اسکندر مقدونی، قوای هخاان بـه فرماندهی داریوش سوم را شکست مـیدهد.[۱]
- در سال ۳۳۱ پیش از مـیلاد قوای هخاان بـه وسیله اسکندر مقدونی درون جنگ گوگمل درون شرق موصل امروزی شکست سنگینی متحمل مـیشوند.[۱]
- در سال ۳۳۰ پیش از مـیلاد داریوش سوم کشته شده و هگمتانـه فتح مـیشود، همچنین تخت جمشید بـه وسیله اسکندر مقدونی ویران شده و حکمرانی هخاان بر ایران پایـان مـیپذیرد.[۱]
- از سال ۳۳۰ که تا ۳۲۸ پیش از مـیلاد اسکندر مقدونی بـه شمال شرق و شرق ایران حمله مـیکند و تعدادی شـهر تحت عنوان اسکندریـه، بنا مـینماید. همچنین تعدادی از ایرانیـان توسط اسکندر بـه عنوان ساتراپ انتصاب مـیشوند و برخی از فرماندهان ایرانی درون ارتش اسکندر مشغول بـه کار مـیگردند.[۱]
تسخیر شاهنشاهی ایران
آسیـای صغیر
در سال ۳۳۴ ق م اسکندر با ارتشی مشتمل بر حدوداً ۴۸٬۰۰۰ سرباز پیـاده، ۶٬۱۰۰ سوار و ۱۲۰ کشتی جنگی با ۳۸٬۰۰۰ خدمـه از تنگهٔ داردانل گذشت. برخی از سربازان از اهالی مقدونیـه و دولتشـهرهای یونانی بودند؛ برخی مزدور بودند و اجیر شده بودند؛ برخی نیز رعایـایی بودند کـه از مزارع اربابان تراکیـه، پایونیـا، و ایلیریـا جمعآوری شده بودند. اسکندر با پرتاب یک نیزه بـه خاک آسیـا و بیـان این مطلب کـه او آسیـا را بـه عنوان هدیـهای از جانب خدایـان قبول کردهاست، نیتش به منظور تسخیر سرتاسر شاهنشاهی هخاان را آشکار کرد. همچنین این امر اشتیـاق اسکندر بـه جنگ را درون قیـاس با ترجیح پدرش بـه دیپلماسی بهخوبی نمایـان مـیساخت. اسکندر بعد ازب اولین پیروزی درون برابر ایرانیـان درون نبرد گرانیک، تسلیم شـهر سارد و خزانـهٔ آن را پذیرفت و به حرکتش درون امتداد ساحل ایونیـا ادامـه داد. اسکندر شـهر هالیکارناس واقع درون کاریـا را با موفقیت محاصره کرد و سرانجام توانست دشمنانش، کاپیتان ممنون رودسی و ساتراپ ایرانی کاریـا بـه نام اورونتوباتس، را مجبور بـه عقبنشینی از راه دریـا کند. اسکندر حکمرانی بر کاریـا را بـه آدا، کـه اسکندر را بـه فرزندخواندگی پذیرفته بود، واگذار کرد.
اسکندر حرکتش را از هالیکارناس بـه سوی سرزمـین کوهستانی لیکیـه و دشت پامفیلیـه ادامـه داد. او بر درون دست داشتن کنترل تمامـی شـهرهای ساحلی اصرار مـیورزید که تا از پهلو گرفتن ناوگان دریـایی ایرانیـان جلوگیری کند. از پامفیلیـه بـه سوی ساحل هیچ بندر مـهمـی وجود نداشت لذا اسکندر بـه سوی نواحی داخلی و بدور از ساحل حرکت کرد. درون حالی کـه از یورش بردن بـه ترمسوس با تمام قوا و به صورت غافلگیرانـه اجتناب ورزید اما درون آن شـهر توانست دشمنش را بهآسانی از پای درآورد. اسکندر درون گردیوم، پایتخت فریگیـهٔ باستان، گره گوردی را کـه تا آن زمان ناگشودنی مـینمود گشود؛ شاهکاری کـه گفته مـیشد تنـها از دست «پادشاه آتی آسیـا» بر مـیآید. بنا بر افسانـهها، اسکندر اعلام کرد کـه نحوهٔ گشودن گره اهمـیت ندارد فلذا آن را با یک ضربهٔ شمشیر برید.
شام
سپاهیـان اسکندر بعد از سپری زمستان، درون سال ۳۳۳ ق م از دروازههای کیلیکیـه گذشتند و در ماه نوامبر با سپاه اصلی ایران تحت فرماندهی داریوش سوم، شاهنشاه ایران، مصاف دادند. اسکندر درون نبرد ایسوس شکست سختی را بـه داریوش تحمـیل کرد و داریوش بهناچار از مـیدان جنگ گریخت و همسرش، انش، مادرش، سیسیگامبیس، و خزانـهای افسانـهای را پشت سرش رها کرد. با گریختن داریوش از مـیدان جنگ، سپاه ایران نیز از هم پاشید. داریوش با ارائهٔ پیشنـهاد باج ۱۰٬۰۰۰ هزار تالانی به منظور آزادسازی خانوادهاش و نیز بخشیدن تمام سرزمـینهایی کـه اسکندر که تا آن زمان بـه دست آورده بود خواستار انعقاد پیمان صلح شد. اسکندر پاسخ داد از آنجا کـه اکنون او شاه آسیـاست، تصمـیمگیری دربارهٔ تقسیمات ارضی تنـها بر عهدهٔ اوست.
اسکندر به منظور در دست گرفتن کنترل سوریـه و اکثر نواحی ساحلی شام بـه لشکرکشیهایش ادامـه داد. او سال بعد مجبور شد کـه به صور حمله کند و پس از یک محاصرهٔ طولانی و طاقتفرسا سرانجام توانست آن شـهر را نیز تسخیر کند. اسکندر مردانی را کـه به سن جنگ رسیده بودند از دم تیغ گذراند و زنان و کودکان را نیز بـه بردگی فروخت.
مصر
پس از آنکه اسکندر صور را ویران کرد، اکثر شـهرهایی کـه بر سر راه مصر قرار داشتند بیدرنگ تسلیم شدند، بهجز غزه. دژ غزه بر روی یک تپه ساخته شده و بهخوبی مستحکم و مسلح شده بود؛ بنابراین تصرف آن مستلزم محاصرهٔ آن بود. بعد از سه بار دفع حمله، سرانجام دژ تاب مقاومت نیـاورد و سقوط کرد اما این امر تنـها زمانی مـیسر شد کـه شانـهٔ اسکندر بهشدت زخم برداشته بود. همچون صور، درون غزه نیز مردانی را کـه به سن جنگ رسیده بودند قتلعام د و زنان و کودکان را بـه بردگی فروختند.
در عوض اورشلیم بـه نشانـهٔ تسلیم دروازههایش را بـه روی سپاهیـان اسکندر گشود؛ و بنا بر یوسفوس، پیشگویی کتاب دانیـال (احتمالاً فصل هشتم) را بـه او نشان دادند کـه به توصیف تسخیر شاهنشاهی ایران بـه دست یک شاه مقتدر یونانی مـیپردازد. اسکندر از خون اهالی اورشلیم گذشت و به جنوب و به سوی مصر حرکت کرد.
اسکندر درون سال ۳۲۳ ق م درون مصر پیشروی کرد و در آنجا بـه عنوان یک ناجی مورد استقبال قرار گرفت. او را درون واحهٔ سیوا واقع درون صحرای لیبی، «ارباب جدید عالم» و پسر آمون خواندند. از این زمان بـه بعد، اسکندر اغلب از زئوس-آمون بـه عنوان پدر حقیقی خود یـاد مـیکرد و سکههایی کـه متعاقباً ضرب شدند اسکندر را با شاخهای قوچ کـه نشانـهٔ الوهیت بود، بـه تصویر کشیدند. درون مدت اقامتش درون مصر شـهر اسکندریـه را بنیـان نـهاد کـه در آینده بـه پایتخت باشکوه دودمان بطالسه مبدل شد.
آشور و بابل
اسکندر درون سال ۳۳۱ ق م مصر را ترک و به سمت بینالنـهرین حرکت کرد و در نبرد گوگمل بار دیگر داریوش را شکست داد. داریوش بار دیگر از مـیدان جنگ گریخت و اسکندر او را که تا اربیل تعقیب کرد. نبرد گوگمل آخرین و سرنوشتسازترین رویـارویی بین اسکندر و داریوش بود. داریوش از راه کوهستان بـه هگمتانـه فرار کرد و اسکندر بابل را تسخیر کرد.
پارس
اسکندر از بابل بـه شوش، کـه یکی از پایتختهای هخاان بهشمار مـیآمد، رفت و ثروت افسانـهای آن شـهر را از آن خود کرد. او قسمت اعظم سپاه خود را از طریق راه شاهی بـه پایتخت تشریفاتی ایرانیـان، تخت جمشید، فرستاد و خود با سربازانی دستچینشده از مسیر مستقیم رهسپار آن شـهر شد. از آنجا کـه گذرگاه دربند پارس توسط آریوبرزن و سپاهیـانش مسدود شده بود، اسکندر ناچار شد بـه آن گذرگاه یورش ببرد. اسکندر با درون هم شکستن مقاومت آریوبرزن، با عجله خود را بـه تخت جمشید رساند که تا مبادا سربازان ایرانی مستقر درون آن شـهر، خزانـهاش را غارت کنند. اسکندر با ورود بـه تخت جمشید بـه سپاهیـانش اجازه داد که تا چندین روز بـه غارت شـهر بپردازند. او پنج ماه درون تخت جمشید اقامت کرد و در این هنگام بود کـه قسمت شرقی کاخ خشایـارشا آتش گرفت و به باقی نقاط شـهر گسترش یـافت. دلایل مختلفی از جمله بدمستی یـا انتقام عمدی آتشسوزی آکروپولیس درون جنگ دوم یونانیـان با ایرانیـان را عامل بروز این حادثه دانستهاند.
سقوط شاهنشاهی و شرق
اسکندر درون تعقیب داریوش ابتدا بـه ماد و سپس پارت رفت. سرنوشت شاهنشاه ایران دیگر دست خودش نبود و توسط بسوس، ساتراپ ایرانی باختر، دستگیر شد. با نزدیک شدن اسکندر، بسوس دستور داد که تا شاهنشاه ایران را بـه ضرب چاقو از پای درآورند و آنگاه خود را اردشیر پنجم، جانشین داریوش، خواند. سپس بـه آسیـای مرکزی عقب کشید که تا جنگی چریکی علیـه اسکندر بـه راه بیندازد. اسکندر بقایـای داریوش را طی مراسمـی شاهانـه و شکوهمند درون نزدیکی مقبرهٔ نیـاکانش بـه خاک سپرد. اسکندر همچنین مدعی شد کـه داریوش درون لحظهٔ جان سپردن او را بـه عنوان جانشینش برگزیدهاست. اما معمولاً مورخان مرگ داریوش را پایـان کار شاهنشاهی هخاان قلمداد مـیکنند.
اسکندر، بسوس را غاصب مـیپنداشت و عزم کرد کـه او شکست دهد. این لشکرکشی کـه در ابتدا بـه منظور شکست بسوس انجام گرفت، بـه سیـاحتی عظیم درون آسیـای مرکزی مبدل گشت. اسکندر رشتهای از شـهرهای جدید تأسیس کرد کـه همگی اسکندریـه نامـیده شدند: از جمله قندهار امروزی درون افغانستان و اسکندریـه اسخاته درون تاجیکستان امروزی. اسکندر درون طول این لشکرکشی از ماد، پارت، هریوا (غرب افغانستان)، زرنگ، رخج (جنوب و مرکز افغانستان)، باختر (شمال و مرکز افغانستان)، و سکائستان گذر کرد.
اسپنتمان، کـه سمتی نامعلوم درون ساتراپی سغد داشت، درون سال ۳۲۹ ق م بـه بسوس خیـانت کرد و او را بـه بطلمـیوس، از ملازمان معتمد اسکندر، لو داد و بسوس اعدام شد. با وجود این، بعدها وقتی اسکندر درون سیردریـا مشغول رسیدگی بـه تاخت و تاز یک ارتش ایلیـاتی سواره بود، اسپنتمان اهالی سغد را بـه شورش برانگیخت. اسکندر شخصاً سغدیـان را درون نبرد سیردریـا مقهور ساخت و بلافاصله بـه عملیـاتی علیـه اسپنتمان دست زد و در نبردی موسوم بـه گابای او را شکست داد. بعد از این شکست، اسپنتمان را افراد خودش بـه قتل رساندند و سپس درخواست صلح د.
مشکلات و توطئهها
در این هنگام، اسکندر خود را بـه لقب «شاهنشاه» مفتخر نموده و برخی از نمودهای پوششی و رسوم ایرانی را درون دربارش بـه کار گرفته بود؛ بهویژه رسم پروسکونسیس یـا بوسیدن نمادین دست یـا بـه خاک افتادن و سجده کـه ایرانیـان درون مقابل مقامات مافوق خود انجام مـیدادند. یونانیـان این نوع رفتار را تنـها درون مقابل خدایـان جایز مـیشمردند و معتقد بودند کـه اسکندر با الزامـی این گونـه رفتارها درون مقابل خود، خود را خدا پنداشتهاست. این امر بـه قیمت روی بر گرداندن بسیـاری از مقدونیـان از او تمام شد اما مآلاً اسکندر از این گونـه رفتارها دست شست.
توطئهای به منظور گرفتن جان اسکندر برملا شد و یکی از افسرانش، فیلوتاس، بـه خاطر اینکه نتوانسته بود اسکندر را از این خطر آگاه کند، کشته شد. مرگ پسر مستلزم مرگ پدر بود و در نتیجه پارمنیون کـه مسئول حفاظت از خرانـه درون هگمتانـه بود بـه قتل رسید که تا جلو هرگونـه تلاش به منظور انتقام گرفته شود. اما شرمآورتر از همـه اینکه اسکندر شخصاً مردی را کشت کـه جانش را درون نبرد گرانیک نجات داده بود. این امر درون حین مشاجرهای شدید و در حال مستی درون ماراکاندا (سمرقند امروزی درون ازبکستان) روی داد و در آن کلیتوس سیـاه، اسکندر را بـه ارتکاب چند اشتباه متهم کرد کـه مـهمترینشان از یـاد بردن راه و روش مقدونیـایی زندگی و اتخاذ شیوهٔ فاسد زندگی شرقی بود.
بعداً و در هنگام لشکرکشی بـه آسیـای مـیانـه، توطئهای دیگر بر ضد جان اسکندر برملا شد کـه به تحریک پیشخدمتان خود او صورت گرفته بود. پای تاریخنگار رسمـی او، کالیستنس اهل اولونتوس، نیز بـه مـیان کشیده شد. با این همـه مورخان هنوز دربارهٔ دخیل بودن یـا نبودن او بـه اجماع نرسیدهاند. کالیستنس با رهبری مخالفان رسم پروسکونسیس، از چشم اسکندر افتاده بود.
مقدونیـه درون نبود اسکندر
اسکندر عزم آسیـا کـه کرد، آنتیپاتر را کـه سرداری کارآزموده و رهبری سیـاسی و از اعضای گارد سلطنتی فیلیپ بود، مسئول حفاظت از مقدونیـه کرد. چپاول تب از سوی اسکندر، او را مطمئن ساخت کـه در نبودش، یونان آرام خواهد نشست. تنـها استثناء زمانی روی داد کـه شاه آگیس سوم درون سال ۳۳۱ ق م فراخوان جنگ داد اما آنتیپاتر او را درون نبرد مگالوپولیس بـه سال ۳۳۲ ق م شکست داد و کشت. آنتیپاتر مجازات اسپارتیـان را بـه اتحادیـهٔ کورنت سپرد و آن نیز تعیین مجازات را بـه عهدهٔ اسکندر گذاشت و اسکندر آنان را بخشید. همچنین تنش چشمگیری مابین آنتیپاتر و المپیـاس وجود داشت و هر کدام از دیگری بـه اسکندر شکایت مـیکرد.
در کل، یونان مدت زمان لشکرکشی اسکندر بـه آسیـا را با صلح و بهروزی و رونق اقتصادی گذراند. اسکندر مقدار معتنابهی غنیمت از سرزمـینهای مفتوح بـه یونان مـیفرستاد کـه چرخ اقتصاد را بـه گردش درون مـیآورد و تجارت را درون سرتاسر امپراتوریاش رونق مـیداد. با این همـه، نیـاز دائمـی او بـه سربازان تازهنفس و مـهاجرت مقدونیـان بـه سرتاسر امپراتوری او، مقدونیـه را از نیروی انسانی مرد خالی کرده بود. این امر باعث شد کـه مقدونیـه بعد از عصر اسکندر رو بـه ضعف نـهد و سرانجام تحت انقیـاد روم درون بیـاید.
لشکرکشی بـه هند
هجوم بـه شبه قارهٔ هند
پس از مرگ اسپنتمان و ازدواج با روشنک کـه به منظور تحکیم روابط با ساتراپهای جدیدش انجام گرفت، توجه اسکندر بـه سوی شبه قارهٔ هند معطوف شد. او رؤسای قبایل ساتراپی گنداره، واقع درون شمال پاکستان امروزی، را دعوت کرد کـه پیش او بیـایند و از او اطاعت کنند. اومفیس، فرماندار تاکسیلا کـه قلمروش از رود سند که تا جهلم گسترده بود، از اسکندر تبعیت کرد اما رؤسای برخی قبایل منجمله بخشهای آسپاسیوی و آساکنوی از کمبوجه، حاضر بـه متابعت نشدند.
در زمستان سال ۳۲۷/۳۲۶ ق م، اسکندر شخصاً بـه سوی قبائل آسپاسیوی درون دره کونار، گوراینها درون درهٔ گورایوس، و آساکنوی درون درههای سوات و بونیر لشکر کشید. نبردی سهمگین بر ضد آسپاسیوی درگرفت و زوبینی شانـهٔ اسکندر را زخمـی کرد اما سرانجام آسپاسیوی شکست خورد. سپس نوبت آساکنوی رسید کـه در استحکامات ماساگا، اورا، و آئورنوس پناه گرفته و مـیجنگیدند. دژ ماساگا بالاخره بعد از چندین روز نبرد خونین سقوط کرد و در کوران همـین نبردها بود کـه قوزک پای اسکندر بهشدت مجروح شد. بنا بـه گفتهٔ کوینت کورس «اسکندر نـه تنـها همـهٔ اهالی ماساگا را قتلعام کرد بلکه ساختمانهای را نیز بـه تلی از خاک مبدل ساخت». کشتاری مشابه درون اورا روی داد. بعد از کشتارهای ماساگا و اورا، بسیـاری از آساکنیها بـه دژهای آئورنوس گریختند. اسکندر بـه تعقیب آنان پرداخت و آن دژ استراتژیک را بعد از چهار روز نبرد خونبار تسخیر کرد.
پس از آئورنوس، اسکندر از رود سند گذشت و در نبردی حماسی علیـه شاه پور جنگید و پیروز شد. شاه پور بر منطقهای درون پنجاب فرمان مـیراند. این نبرد درون سال ۳۲۶ ق م روی داد و به نبرد هوداسپس موسوم گشت. اسکندر تحت تأثیر شجاعت و دلاوری شاه پور قرار گرفت و با او پیمان اتحاد بست. او پور را بـه مقام ساتراپ برگماشت و قلمروی بیش از قلمرو پیشینش بدو بخشید. انتخاب یک فرد محلی، او را درون مدیریت و کنترل مناطقی اینچنین دور از یونان یـاری مـیرساند. اسکندر دو شـهر جدید درون دو طرف رود جهلم تأسیس کرد؛ یکی را بـه افتخار اسبش کـه در همـین حوالی و در همـین دورهٔ زمانی مرده بود، بوکفالا نام نـهاد. دیگری نیکایـا نام داشت کـه در موقعیت امروزی شـهر مونگ قرار گرفته بود.
نافرمانی ارتش
شرق قلمرو پور، درون نزدیکی رود گنگ، امپراتوری ناندا از ماگادها قرار گرفته بود و در ماورای آن امپراتوری گانگاریدای از بنگال. ارتش اسکندر کـه از رویـارویی با سایر ارتشهای بزرگ دشمن بـه واهمـه افتاده بود و در نتیجهٔ سالها نبرد رمقی برایش نمانده بود، درون گذر از رود هوفاسیس از فرمان اسکندر سرپیچی و از رفتن بـه سوی شرق امتناع کرد؛ لذا این رود کرانـهٔ شرقی فتوحات اسکندر بهشمار مـیآید.
و اما مقدونیـان، نزاع با پور شجاعتشان را فرو کشانده و پیشرویشان بـه هند را متوقف ساخته بود. زیرا کـه هر چه را درون توان داشتند گذاشته بودند که تا دشمنی را کـه تنـها از بیست هزار پیـاده و دو هزار سوار تشکیل شده بود، بعد زنند. آنها وقتی کـه اسکندر بر گذر از رود گنگ پافشاری کرد قویـاً بـه مخالفت با او برخاستند. همچنین آنطور کـه آنها دریـافته بودند عرض رود ۶٬۴۰۰ و عمق آن ۱۸۰ متر بود و سواحل آنطرف رود مملو از مردان مسلح و مردان سوار و فیلها بود. زیرا کـه به آنها گفته شده بود کـه شاهان گاندریتس و پرایسیـای با هشتاد هزار مرد سوار، دویست هزار مرد پیـاده، هشت هزار ارابه، و شش هزار فیل بـه انتظار آنان نشستهاند.
اسکندر کوشید که تا سپاهیـانش را متقاعد کند بـه سوی شرق پیش روند اما سردارش، کوینوس، از او تقاضا کرد که تا تجدید نظر کند و بازگردد. او گفت: مردان «سخت مشتاقند کـه دوباره والدینشان، همسرانشان و بچههایشان، و وطنشان را ببینند». سرانجام اسکندر موافقت کرد و به سوی جنوب و در امتداد رود سند رفت. درون مـیانـهٔ راه، ارتش اسکندر قبائل مالهی (امروزه مولتان) و سایر قبائل هندی را شکست داد.
اسکندر اکثر سپاهیـانش را درون معیت سردار کراتروس بـه کارمانیـا فرستاد و ناوگانی را بـه سرپرستی دریـاسالار نئارخوس مأموریت داد که تا به اکتشاف سواحل خلیج فارس بپردازند و خود مابقی سربازان را از طریق مسیر جنوبی صعبالعبورتری کـه از صحرای گدروزی و مکران مـیگذشت بـه ایران بازگرداند. اسکندر درون سال ۳۲۴ ق م بـه شوش رسید اما مردان زیـادی بـه دلیل عبور از بیـابانهای سوزان هلاک شدند.
اواخر عمر درون ایران
اسکندر دریـافت کـه بسیـاری از ساتراپها و فرماندهان نظامـیاش درون غیـاب او با مردم بدرفتاری کردهاند لذا درون راه بازگشت بـه شوش چندین تن از آنان را اعدام کرد که تا حساب کار دست سایرین بیـاید. او بـه نشانـهٔ قدردانی، بدهیهای سربازان را بدانها بخشید و اعلام کرد کـه کهنـهسربازان مسن و علیل را تحت فرماندهی کراتروس بـه مقدونیـه خواهد فرستاد. سپاهیـانش منظور او را درست نفهمـیدند و در شـهر اوپیس یـاغیگری د. آنان با فرستاده شدن بـه مقدونیـه مخالفت کرده، از خو گرفتن اسکندر بـه آداب و سنن ایرانی و پوشیدن جامـهٔ ایرانی و افزودن افسران و سربازان ایرانی بـه یگانهای ارتش مقدونیـه انتقاد د. سه روز گذشت و اسکندر نتوانست مردانش را متقاعد کند کـه کوتاه بیـایند درون نتیجه بـه ایرانیـان جایگاه فرماندهی درون ارتش را داد و به مقدونیـان سمتهای نظامـی فرماندهی بر یگانهای ایرانی را اعطا کرد. مقدونیـان بهسرعت تقاضای عفو نمودند و اسکندر آنان را بخشید و ضیـافتی ترتیب داد کـه چندین هزار نفر از سپاهیـانش درون آن شرکت داشتند. اسکندر درون تلاش به منظور برقراری هماهنگی ماندگار مـیان رعایـای مقدونی و ایرانیاش، ازدواجی دستهجمعی ترتیب داد کـه در آن مقامات ارشد سپاهش با ایرانیـان و دیگر نجیبزادگان درون شوش ازدواج د اما بـه نظر مـیرسد تنـها اندکی از آن ازدواجها فراتر از یک سال دوام آورده باشند.
پس از آنکه اسکندر بـه هگمتانـه رفت که تا قسمت اعظم خزانـهٔ ایران را بردارد، دوست صمـیمـی و معشوق احتمالیاش، هفستیون، بر اثر بیماری یـا مسمومـیت درگذشت. مرگ هفستیون، اسکندر را درون بهت فرو برد. او دستور داد که تا تل بزرگی از هیزم درون بابل فراهم آورند و همچنین فرمان عزاداری عمومـی صادر کرد. اسکندر درون بابل رشتهای از لشکرکشیهای جدید را برنامـهریزی کرد کـه با تهاجم بـه عربستان آغاز مـیگشت اما اجل مـهلت نداد و نتوانست آنها را بـه تحقق برساند.
مرگ و جانشینی
۱۰ یـا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ ق م بود کـه اسکندر درون سن ۳۲ سالگی درون کاخ بختنصر درون بابل درگذشت. جزئیـات مرگ او اندکی متفاوت نقل شدهاست. طبق روایت پلوتارک، اسکندر تقریباً ۱۴ روز پیش از مرگش، از دریـاسالار نئارخوس پذیرایی کرد و شب و روز بعد را بـه همراه م لاریسایی بـه بادهگساری گذراندند. اسکندر تب کرد و حالش وخیمتر شد که تا اینکه توان حرف زدن را از کف داد. سربازان معمولی کـه از وضعیت سلامتی او نگران بودند از مقابل او بـه صف عبور مـید و اسکندر درون سکوت مطلق به منظور آنها دست تکان مـیداد. از دیودور نقل هست که اسکندر بعد از سرکشیدن کاسهٔ بزرگی از خالص بـه افتخار هراکلس دچار درد شد و پس از تحمل رنج و الم درگذشت. آریـان نیز همـین روایت را بـه عنوان شق ثانی مطرح مـیکند اما پلوتارک صریحاً منکر این روایت مـیشود.
با توجه بـه گرایش اشراف و نجبای مقدونی بـه قتل اسکندر، جنایت و نارو زدن درون روایتهای متعددی از مرگ او تبلور یـافتهاست. دیودور، پلوتارک، آریـان، و یوستین همگی بـه نظریـهٔ مسموم شدن اسکندر اشاره مـیکنند. پلوتارک این روایت را جعلی مـیشمارد و دیودور و آریـان، بـه بیـان خود، تنـها بـه سبب حفظ جامعیت بـه آن اشاره مـیکنند.
با وجود این، روایتها تقریباً متفقالقولند کـه آنتیپاتر کـه به تازگی از سمت نایبالسلطنـه خلع شده بود و با المپیـاس اختلاف داشت، توطئهٔ ادعاشده را رهبری کردهاست. شاید او احضاریـهاش بـه بابل را نشانـهٔ مجازات مرگ دانسته و با توجه بـه سرنوشت پارمنیون و فیلوتاس، علیالظاهر مسمومـیت اسکندر را توسط پسرش، یولاس کـه ساقی اسکندر بود، ترتیب دادهاست. بنا بـه اقوالی ممکن هست ارسطو نیز درون این توطئهچینی شرکت کرده باشد. مـهمترین استدلال درون رد نظریـهٔ مسمومـیت این هست که دوازده روز از شروع بیماری که تا مرگ اسکندر فاصله افتاد؛ احتمالاً آن موقع چنین زهرهای دیرعملکنی درون دسترس نبودهاست. اگرچه درون سال ۲۰۱۰ نظریـهٔ جدیدی مدعی شد کـه شرایط مرگ اسکندر منطبق با مسمومـیت بـه وسیلهٔ آب رودخانـهٔ استوکس (ماورونری) بودهاست. آب این رودخانـه شامل کالیکامـیسین بوده کـه مادهٔ مرکب خطرناکی هست که توسط باکتریـها ایجاد مـیشود.
چندین عامل طبیعی (بیماری) را نیز دلیل مرگ اسکندر دانستهاند از جمله مالاریـا و حصبه. مقالهای درون سال ۱۹۹۸ درون ژورنال پزشکی نیو انگلند منتشر شد کـه حصبه را عامل مرگ اسکندر دانسته و البته بـه گفتهٔ این مقاله، شدگی روده و فلج بالارونده نیز مشکل را بغرنجتر نمودهاست. تحلیل تازهٔ دیگری اسپوندیلیت چرکی یـا مننژیت را عامل مرگ اسکندر دانستهاست. التهاب حاد لوزالمعده و ویروس نیل غربی نیز از جمله بیماریهایی مـیباشند کـه علائمـی شبیـه علائم بیماری اسکندر دارند. نظریـههای مبتنی بر عوامل طبیعی مایلاند تأکید کنند کـه ممکن هست سلامت اسکندر بعد از سالها مـیگساری و برداشتن زخمهای کاری رفته رفته تنزل یـافته باشد. عذاب روحیای کـه اسکندر بعد از مرگ هفستیون کشیدهاست نیز ممکن هست در تنزل وضعیت سلامتی او دخیل بوده باشد. عامل احتمالی دیگر مصرف بیش از حد مجاز داروهای محتوی خربق بودهاست کـه مصرف بیش از حد آن مـیتواند مرگآور باشد.
پس از مرگ
جسد اسکندر را درون یک تابوتدان طلایی انساننما قرار دادند و آن را درون تابوتی طلایی گذاشتند. بنا بـه گفتهٔ آیلیـان، پیشگویی بـه نام آریستاندر پیشبینی کرد کـه زمـینی کـه اسکندر را درون آن دفن کنند «تا ابد شادمان و شکستناپذیر خواهد ماند». محتملتر آن هست که جانشینان، تملک جسد اسکندر را نماد مشروعیت دانستهاند زیرا کـه دفن شاه پیشین امتیـازی ویژه محسوب مـیشد. وقتی کـه تشییعکنندگان درون حال انتقال جسد اسکندر بـه مقدونیـه بودند، بطلمـیوس آن را دزدید و به ممفیس برد. جانشینش، بطلمـیوس دوم فیلادلفوس، تابوتدان را بـه اسکندریـه منتقل کرد و حداقل که تا دوران باستان متأخر درون آنجا ماند. بطلمـیوس چهارم لاتوروس، از آخرین جانشینان بطلمـیوس، تابوتدان طلایی اسکندر را با تابوتدانی شیشـهای عوض کرد که تا از طلای تابوتدان اصلی به منظور ضرب سکه استفاده کند. پومپه، ژولیوس سزار، و آگوستوس همگی از آرامگاه اسکندر درون اسکندریـه بازدید د. گفته مـیشود آگوستوس بهطور اتفاقی بینی جسد را کند. همچنین گفته مـیشود کالیگولا ٔ زره اسکندر را از آرامگاهش به منظور خودش برداشت. امپراتور سپتیموس سوروس درون سال ۲۰۰ بعد از مـیلاد آرامگاه اسکندر را بر روی مردم بست. پسر و جانشینش، کاراکالا، از ستایندگان اسکندر، درون دورهٔ سلطنت خویش از آرامگاه بازدید کرد. بعد از این زمان، جزئیـات سرنوشت آرامگاه مبهم ماندهاست.
وجه تسمـیه آن بهاصطلاح «تابوتدان اسکندر» کـه در نزدیکی صیدا پیدا شدهاست و هماکنون درون موزهٔ باستانشناسی استانبول نگهداری مـیشود، بـه خاطر آن نیست کـه تصور مـیشده حاوی بقایـای اسکندر است، بلکه از آن روست کـه نقشبرجستههای آن، اسکندر و ملازمانش را درون حال جنگ با ایرانیـان و شکار بـه تصویر کشیدهاست. ابتدا تصور مـیشد کـه این تابوتدان متعلق بـه آبدالونوموس، شاه صیدا کـه بلافاصله بعد از نبرد ایسوس بـه سال ۳۳۱ ق م بـه توسط اسکندر بـه این مقام گماشته شد، بوده باشد اما جدیداً این نظر قوت یـافتهاست کـه قدمت این تابوتدان بـه پیش از مرگ آبدالونوموس باز مـیگردد.
تقسیم امپراتوری
مرگ اسکندر چنان ناگهانی رخ داد کـه وقتی خبرش بـه یونان رسید، مردم باورش نمـید. اسکندر وارث مشخص یـا مشروعی نداشت؛ پسرش از روشنک، اسکندر چهارم، بعد از مرگ او بـه دنیـا مـیآمد. بنا بـه گفتهٔ دیودور، ملازمان اسکندر درون بستر مرگ از او پرسیدند کـه امپراتوریاش را به منظور چهی بـه مـیراث گذاشتهاست؛ پاسخ کوتاه او «برای قویترین» بود. آریـان و پلوتارک مدعی شدهاند کـه اسکندر درون این زمان لال شده بود کـه بیـان از این دارد کـه این داستان ساختگی است. دیودور، کوینت کورس، و یوستین روایت منطقیتری از آنچه رخ دادهاست نقل کردهاند: اسکندر انگشتر مـهردارش را درون حضور شاهدان بـه پردیکاس، از محافظان و رهبر ملازمان سوار، دادهاست فلذا او را بـه عنوان جانشین برگزیدهاست.
پردیکاس درون ابتدا داعیـهٔ قدرت نداشت، بلکه حتی پیشنـهاد کرد نوزاد روشنک اگر پسر باشد شاه خواهد بود و خودش، کراتروس، لئوناتوس، و آنتیپاتر محافظان او خواهند بود. اما پیـادهنظام تحت رهبری ملئاگر، این پیشنـهاد را نپذیرفت زیرا کـه آنان درون قدرت سهیم نشده بودند. درون عوض آنان از برادر ناتنی اسکندر، فیلیپ آریدایوس، پشتیبانی د. سرانجام دو طرف مصالحه د و پس از تولد اسکندر چهارم، او و فیلیپ سوم مشترکاً شاه نامـیده شدند اگرچه تنـها درون اسم.
با این وجود مقدونیـان بهزودی دچار نفاق و خصومت شدند. ساتراپیهای کـه در تجزیـهٔ بابل توسط پردیکاس توزیع شدند بـه پایگاههای قدرتی مبدل شدند کـه هر سردار با استفاده از آنها برایب قدرت بیشتر مـیکوشید. بعد از قتل پردیکاس درون ۳۲۱ ق م، وحدت مقدونیـان از هم گسیخت و چهل سال جنگ مابین جانشینان (دیـادوخوی) آغاز گشت. سپس درون جهان هلنیستی چهار بلوک پایدار قدرت پدید آمدند: سلطنت بطالسه درون مصر، امپراتوری سلوکیـه درون شرق، سلطنت پرگامون درون آسیـای صغیر، و مقدونیـه. درون این مـیان اسکندر چهارم و فیلیپ سوم نیز بـه قتل رسیدند.
وصیت
از دیودور نقل هست که اسکندر چندی پیش از مرگش دستورالعملهای مکتوب مفصلی را بـه کراتروس دادهاست. کراتروس خواست کـه دستورهای اسکندر را انجام دهد اما جانشینان بـه دلیل غیرعملی و پرخرج بودن آنها از اجرایشان منصرف شدند. با این همـه پردیکاس وصیتنامـهٔ اسکندر را به منظور سربازانش خواند. وصیتنامـه خواستار توسعهٔ نظامـی درون جنوب و غرب مدیترانـه، احداث سازههای یـادبود، و ممزوج جماعت شرقی با غربی بود. وصیتنامـهٔ اسکندر شامل موارد زیر بود:
- احداث آرامگاه یـادبودی به منظور پدرش فیلیپ کـه «به پای عظیمترین هرم مصر برسد».
- بر پا معابد عظیم درون دلوس، دلفی، دودونا، دیوم، آمفیپولیس، و معبد یـادبودی به منظور آتنا درون تروآ.
- فتح عربستان و تمامـی حوضهٔ مدیترانـه
- کرانـهنوردی آفریقا
- گسترش شـهرها و «کوچ مردمان آسیـا بـه اروپا و بالعاز اروپا بـه آسیـا که تا از راه برقراری پیوند زناشویی و روابط خانوادگی، اتحاد و دوستی را به منظور دو قاره بـه ارمغان آورد».
شخصیت
سرلشکری
اسکندر لقب «کبیر» را بـه خاطر موفقیت بیمانندش دروت یک فرمانده نظامـی بـه دست آورد. او هرگز درون هیچ نبردی شکست نخورد، اگرچه سپاه او معمولاً از نظر شمار کمتر از دشمن بود. این امر حاصل استفاده از تاکتیکهای زمـینی، فالانکس، و سوارهنظام، بهکارگیری راهبردهای جسورانـه، و وفاداری شدید سربازانش بود. فالانمقدونی، مسلح بـه ساریسا یـا نیزهٔ ۶ متری، توسط فیلیپ دوم از راه تمرینهای سفت و سخت پرورش یـافته و ورزیده شده بودند و اسکندر از سرعت و قابلیت مانور آن علیـه نیروهای بزرگتر اما ناهمگون ایرانی نـهایت استفاده را برد. اسکندر از احتمال بروز نفاق درون سپاه گونـهگونش کـه از زبانها و سلاحهای متفاوتی بهره مـیبردند باخبر بود. او شخصاً و در هیئت یک پادشاه مقدونی درون نبردها شرکت مـیجست و از این راه بر مشکل گونـهگونی سپاهش غالب مـیآمد.
اسکندر درون نخستین نبردش درون آسیـا، نبرد گرانیک، تنـها از بخش کوچکی از سپاهش، شاید ۱۳٬۰۰۰ پیـاده و ۵٬۰۰۰ سوار، درون برابر سپاه بسیـار بزرگتر ایران مشتمل بر ۴۰٬۰۰۰ سرباز استفاده کرد. اسکندر فالانرا درون مرکز سپاه و سوارهنظام و کمانداران را درون جناحین چید که تا خط مقدم او برابر با طول خط سوارهنظام ایران (حدود ۳ کیلومتر) شود. درون مقابل، پیـادهنظام ایران پشت سوارهنظام قرار گرفت. این امر اسکندر را خاطرجمع کرد کـه دشمن، سپاه او را دور نخواهد زد و مورد هجوم قرار نخواهد گرفت و در عین حال فالاناو، مسلح بـه نیزههای طویل، مزیت قابل ملاحظهای نسبت بـه شمشیرها و نیزههای کوتاه ایرانیـان داشت. تلفات مقدونیـان درون قیـاس با ایرانیـان قابل اغماض بود.
او درون نبرد ایسوس، درون نخستین رویـارویی با داریوش، از همان آرایش نظام استفاده کرد و دوباره فالانمرکزی موجبات موفقیت او را فراهم آورد. اسکندر شخصاً از وسط یورش را هدایت و سپاه دشمن را منـهزم کرد. درون نبرد سرنوشتساز گوگمل، داریوش بر چرخهای ارابههایش داس نصب کرده بود که تا فالانرا متفرق کند و سوارهنظامش را بـه نیزههای طویل مسلح نموده بود. اسکندر فالانرا دوتکه کرد بـه نحوی کـه وسط آن با زاویـهای مشخص پیش رود و هرگاه بـه ارابههای مـهاجم رسید دو پاره شود و پس از عبور از آنها مجدداً بـه آرایش اولیـه بازگردد. پیشروی موفقیتآمـیز بود و مرکز سپاه داریوش را درون هم شکست و سپاه داریوش دوباره بـه هزیمت رفت.
اسکندر درون هنگام مواجهه با دشمنانی کـه از فنون جنگی ناشناخته استفاده مـید (مثلاً درون آسیـای مـیانـه یـا هند)، نیروهایش را بـه شیوهٔ دشمن وفق مـیداد. فلذا درون باختر و سغد، اسکندر با موفقیت از نیزهاندازان و کماندارانش استفاده کرد که تا از تحرکات دشمن به منظور دور زدن سپاه جلوگیری کند و همزمان سوارانش را درون مرکز جمع کرد. درون هند درون هنگام مواجهه با سپاه فیل شاه پور، مقدونیـان صف خود را باز مـید که تا فیلها را احاطه کرده و با استفاده از نیزههای طویل بـه سمت بالا ضربه وارد کرده و فیلران را بـه پایین بیندازند.
ظاهر فیزیکی
پلوتارک، زندگینامـهنویس یونانی، ظاهر اسکندر را اینچنین توصیف مـیکند:
ظاهر بیرونی اسکندر را مجسمـهٔ لوسیپوس بـه بهترین نحو نمایش مـیدهد و تنـها توسط این هنرمند بود کـه اسکندر مناسب دید مدلی از او تهیـه شود. این هنرمند برخی از آن حالات عجیب و غریب او را کـه جانشینان و دوستانش بعد از او سعی د تقلید کنند، مثلاً وقار گردنش کـه اندکی بـه سمت چپ متمایل بود و آن نگاه نافذ و دلنشین چشمهایش، بـه دقت مشاهده کردهاست. اما آپلس درون تصویرگری او نتوانسته رنگ رویش را بهخوبی از آب درون بیـاورد و آن را بسیـار تیره و سبزه کردهاست. درون صورتی کـه پوست او رنگ روشنی داشت، همانطور کـه مـیگویند، و این روشنی بالاخص درون قسمت بـه سرخی متمایل مـیشد و نیز درون صورت. بهعلاوه رایحهٔ بسیـار خوشی از پوست او متصاعد مـیشد و نکهت خوشی از دهان و همـهٔ پوست و گوشتش منتشر مـیشد، بنابراین البسهٔ او پر از بوی خوش بود. این را درون خاطرات آریستوکسنوس مـیخوانیم.
آریـان، مورخ یونانی، اسکندر را چنین توصیف مـیکند:
فرمانده نیرومند و خوشقیـافه با یک چشم تیره چون شب و یک چشم آبی چون آسمان.
یکی از رمانسهای نیمـهافسانـهای اسکندر نیز بـه این مطلب اشاره دارد کـه اسکندر دچار ناهمرنگی عنبیـه بودهاست: یک چشمش تیره بودهاست و دیگری روشن.
پیتر گرین، مورخ بریتانیـایی، بر پایـهٔ بررسی مجسمـهها و برخی اسناد کهن توصیف زیر را از ظاهر اسکندر ارائه دادهاست:
اسکندر از نظر فیزیکی جذاب و گیرا نبود. حتی با درون نظر گرفتن استانداردهای مقدونیـان، اسکندر بسیـار کوتاه اما سفت و کلفت بود. ریشش انداچیز بود و او با از ته تراشیدن آن درون برابر نجیبزادگان پرموی مقدونی ایستاد. گردنش بـه نحوی تاب داشت لذا اینطور بـه نظر مـیرسید کـه با زاویـهای مشخص بـه بالا زل مـیزند. چشمهایش (یکی آبی، یکی قهوهای) حالتی اشکآلود و زنانـه را برملا مـیکرد. رنگ رویش برافروخته و صدایش نخراشیده بود.
نویسندگان باستان نقل کردهاند کـه اسکندر چنان از شمایلی کـه لوسیپوس از او مـیآفرید خرسند بودهاست کـه دیگر مجسمـهسازان را از آفرینش تصاویر او منع کرده بود. لوسیپوس از حالت مجسمـهسازی کونتراپوستو به منظور چهرهپردازی از اسکندر و دیگر شخصیتها نظیر آپوکسوئومنوس، هرمس، و اروس استفاده کردهاست. مجسمـهٔ لوسیپوس، کـه به خاطر طبیعتگراییاش مشـهور هست نـه بـه خاطر ژست ایستاتر و خشکترش، وفادارترین تصویرپردازی از اسکندر محسوب مـیشود.
ویژگیهای شخصیتی
برخی از خصلتهای بارز شخصیتی اسکندر درون واکنش بـه رفتار والدینش شکل گرفت. مادرش بسیـار جاهطلب بود و او را ترغیب مـیکرد کـه باور کند او مقدر بـه فتح شاهنشاهی هخاان بودهاست. تأثیرات المپیـاس بـه او حس تقدیر را تلقین کرد و پلوتارک بـه ما مـیگوید کـه جاهطلبی او «روحیـهاش را طی سالهای پیش رو، مصمم و منیع نگه داشته بود». با وجود این، پدرش نقش نزدیکترین و تأثیرگذارترین الگو را به منظور او بازی مـیکرد زیرا کـه اسکندر جوان مـیدید فیلیپ عملاً هر سال بـه جنگ مـیرود، پشت سر هم پیروزی بـه دست مـیآورد و همزمان زخمهای کاریاش را نادیده مـیگیرد. رابطهٔ اسکندر با پدرش جنبهٔ رقابتجویی شخصیتش را شکل داد؛ او نیـاز داشت از پدرش پیشی بگیرد کـه این امر از رفتارهای بیپروای او درون مـیادین رزم مشـهود است. درون حالی کـه اسکندر نگران بود کـه پدرش «هیچ دستاورد مـهم یـا طراز اولی» را به منظور او باقی نگذارد که تا در مقابل جهانیـان خودنمایی کند، همزمان دستاوردهای پدرش را درون نزد ملازمانش کوچک مـیشمرد.
بنا بر گفتههای پلوتارک، از جمله خصلتهای اسکندر تندخویی و عجولی و تبعیت از امـیال آنی بود کـه تا حدی درون تصمـیماتش نمود پیدا مـیکرد. اگرچه اسکندر لجوج بود و بهخوبی بـه فرامـین پدر گوش نمـیسپرد، نسبت بـه بحثهای مستدل روی خوش نشان مـیداد. او جنبهٔ آرامتری نیز داشت: تیزهوش، منطقی، و حسابگر بود. مـیل وافری بـه دانش داشت، عاشق فلسفه بود، و خورهٔ کتاب. بیشک اینها که تا قسمتی بـه خاطر تدریس خصوصی ارسطو بود؛ اسکندر باهوش بود و درس را زود فرا مـیگرفت. ذکاوت و عقلانیت او از توانایی و موفقیت او دروت یک سرلشکر بهخوبی آشکار مـیشود. او درون «خوشی بـه بدن» قید و بند زیـادی داشت اما درون مقابل نمـیتوانست درون برابر الکل مقاومت کند.
اسکندر فاضل بود و از هنر و علم حمایت مـیکرد. اما بر خلاف پدرش علاقهٔ کمـی بـه ورزش یـا بازیهای المپیک نشان مـیداد و تنـها درون جستجوی آرمانهای هومری عزت (timê) و افتخار (kudos) بود. او جذبه و ابهت فراوانی داشت، شاخصههایی کـه از او رهبری بزرگ مـیساخت. تواناییهای منحصر بـه فرد او وقتی بـه خوبی آشکار مـیشود کـه بدانیم هیچیک از سرداران اسکندر نتوانست مقدونیـه را متحد سازد و امپراتوری پهناور او را بعد از مرگش حفظ کند — تنـها اسکندر چنین توانایی و قدرتی داشت.
در آخرین سالهای زندگیاش، بهویژه بعد از مرگ هفستیون، نشانـههای مبنی بر جنون خودبزرگبینی و پارانویـا درون او بروز کرد. غرور ناشی از دستاوردهای چشمگیرش بـه همراه اعتقاد وصفناپذیرش بـه تقدیر و چاپلوسیهای ملازمانش، احتمالاً درون بروز این امراض مؤثر بودهاند. هذیـانهای خودبزرگانگاری او بهسادگی درون وصیتنامـهاش و نیز مـیلش بـه فتح جهان مشـهود است.
به نظر مـیرسد او خود باور کرده بود کـه خداست یـا دستکم بـه دنبال الوهیت بخشیدن بـه خود بود. المپیـاس همواره نزد اسکندر پافشاری مـیکرد کـه او فرزند زئوس است، فرضیـهای کـه ظاهراً توسط غیبگوی آمون درون واحهٔ سیوا به منظور اسکندر تأیید شد. از آن بعد او شروع کرد کـه خود را فرزند زئوس-آمون بشناساند. اسکندر درون دربارش رگههایی از نحوهٔ لباس پوشیدن ایرانیـان و دیگر سنن ایشان را اتخاذ کرد، بالاخص رسم پروسکونسیس کـه در مـیان مقدونیـان مقبولیت نیـافت و از انجام آن اکراه داشتند. این رفتار موجبات ناخشنودی و نارضایتی بسیـاری از هموطنان او را فراهم آورد. با وجود این، اسکندر فرمانروایی عملگرا بود کـه از مشکلات فرمانروایی بر مردمانی ناهمگون از نظر فرهنگی، باخبر بود؛ مردمانی کـه بسیـاری از آنها درون کشورهایی زندگی مـید کـه پادشاه چون خدا پرستیده مـیشد؛ بنابراین، افزون بر جنون خودبزرگبینی، ممکن هست این دست رفتارهای او تنـها تلاشی به منظور استحکام بخشیدن بـه امپراتوریاش و متحد نگه داشتن مردمانش باشد.
روابط خصوصی
اسکندر دو بار ازدواج کرد: با روشنک وخشارد، نجیبزادهٔ باختری، منتها بدون عشق؛ و با استاتیرای دوم، شاهزادهٔ ایرانی و داریوش سوم، بـه دلایل سیـاسی. او ظاهراً دو پسر داشت: اسکندر چهارم مقدونیـه از روشنک و احتمالاً هراکلس مقدونی از رفیقهاش، بار. او فرزند دیگری نیز از روشنک درون راه داشت اما درون بابل سقط جنین شد.
همچنین اسکندر رابطهای نزدیک با دوست، سردار، و محافظش، هفستیون، داشت. هفستیون پسر نجیبزادهای مقدونی بود. مرگ هفستیون اسکندر را ویران کرد. این حادثه ممکن هست در تنزل وضعیت سلامت جسمانی و روانی اسکندر درون ماههای آخر زندگیاش نقش مـهمـی ایفا کرده باشد.
دربارهٔ گرایش اسکندر گمانـهزنیها شده و این امر بـه موضوعی جنجالی مبدل شدهاست. درون هیچیک از منابع باستان نیـامده کـه اسکندر رابطه همجنسگرایـانـه داشته یـا رابطهٔ او با هفستیون بودهاست. با این وجود آیلیـان دربارهٔ بازدید اسکندر از تروا مـینویسد کـه «اسکندر مقبرهٔ آشیل و هفستیون مقبرهٔ پاتروکل را با تاج گل آراستند. دومـی عزیزکردهٔ اسکندر بود، درست همانطور کـه پاتروکل عزیزکردهٔ آشیل بود». قابل توجه هست که از واژهٔ یونانی باستان eromenos بـه معنی «عزیزکرده» لزوماً مفهوم مستفاد نمـیگردد. ممکن هست اسکندر دوجنسگرا بوده باشد کـه در زمان او موضوعی جنجالبرانگیز نبودهاست.
گرین استدلال مـیکند کـه شواهد کمـی دربارهٔ علاقهٔ جسمانی اسکندر بـه زنان درون منابع باستانی وجود دارد؛ او که تا اواخر عمرش نایبالسلطنـهای نداشت. اما بـه هنگام مرگ نسبتاً جوان بود و اوگدن بیـان مـیدارد کـه سابقهٔ زناشویی اسکندر نسبت بـه پدرش درون همان سن و سال پربارتر و جالب توجهتر است. اسکندر بـه جز همسر، چندین و چند رفیقه داشت. اسکندر حرمـی بـه سبیـاق شاهان هخا به منظور خود گرد آورد اما درون استفاده از آن جانب امتساک را مـیگرفت و در «خوشی بـه بدن» نفسش را کنترل مـیکرد. با این وجود پلوتارک از شیفتگی و دلباختگی اسکندر نسبت بـه روشنک مـیگوید و اسکندر را بـه خاطر تحمـیل ن خود بر آن زن تحسین مـیکند. بـه عقیدهٔ گرین، با توجه بـه دورهٔ زمانی اسکندر، او دوستی نسبتاً عمـیقی با زنان برقرار مـیکرد از جمله آدای کاریـهای کـه اسکندر را بـه فرزندخواندگی پذیرفت و حتی مادر داریوش، سیسیگامبیس، کـه گفته مـیشود درون اثر حزن و اندوه پیشآمده بعد از شنیدن خبر مرگ اسکندر درگذشت.
مـیراث
مـیراث اسکندر تنـها بـه فتوحاتش محدود نمـیشود. لشکرکشیهای او ارتباط و تجارت را بین شرق و غرب بهشدت افزایش داد و مناطق پهناوری از شرق درون معرض تمدن و فرهنگ یونانی قرار گرفتند. برخی از شـهرهایی کـه او بنا کرد بـه مراکز مـهم فرهنگی مبدل شدند و بسیـاری از آنها تاکنون بـه حیـات خود ادامـه دادهاند. وقایعنگاران او اطلاعات ذیقیمتی را دربارهٔ مسیرهای لشکرکشی او ثبت د و همزمان یونانیـان حس د بـه دنیـای عظیمتری تعلق دارند؛ اکنون وسعت دید بـه فراسوی مدیترانـه مـیرسید.
اوستا درون آتش
دانشنامـه کتابخانـه و دانش اطلاعات:[۳] «به گفته ابن ندیم، نویسنده الفهرست، کـه در حدود سال ۹۸۷ مـیلادی نوشته شده؛ درون قصر آپادانا درون تخت جمشید نوشتههایی بـه صورت لوحهای چوبی، سنگ و خاک رس درون موضوعات متعدد وجود داشت. تعداد بسیـاری از این الواح بـه وسیله اسکندر مقدونی(۳۳۳ پیش از مـیلاد) نابود شد یـا بـه کتابخانـه اسکندریـه فرستاده شد. کشف سی هزار لوحه از گل رس درون سال ۱۹۳۴ مـیلادی درون زیر زمـین ویرانـههای کاخ آپادانا درون تخت جمشید این گفته را تأیید مـیکند. باستانشناسان این بخش را خزانـه تخت جمشید یـا کتابخانـه استخر نامـیدهاند. اسکندر همـینطور ۲۰۰۰۰ چرمـی را کـه اوستا بر روی آنها نوشته شده بود سوزاند. بـه ما گفته شده کـه این کتابها درون بایگانی تخت جمشید نگهداری مـیشدند و زمانی کـه اسکندر آن قصر را بـه آتش کشید این کتابها هم از مـیان رفتند.»
زبی بلال اسماعیل تاریخ دان مـی نویسد: «در ابتدا اوستا بـه زبان اوستایی نوشته شد اما درون زمان حمله اسکندر ، اسکندر اوستا را نابود کرد و بیشتر قسمتهای آن ازبین رفت که تا اینکه یک بار درون زمان پارتها و و بار دیگر درون زمان ساسانیـان بـه جمعآوری آن پرداختند و این بار بـه وسیله خطی بـه نام -دین دبیر- نوشته شد»
پادشاهیهای هلنیستی
عاجلترین مـیراث اسکندر انضمام قطعههای بزرگی از خاک آسیـا بـه قلمرو مقدونیـه بود. درون هنگام مرگ اسکندر، امپراتوریاش ۵٬۲۰۰٬۰۰۰ کیلومتر مربع مساحت داشت و بزرگترین دولت وقت بـه حساب مـیآمد. بسیـاری از این مناطق که تا ۲۰۰ الی ۳۰۰ سال آینده درون دستان مقدونیـان یـا تحت نفوذ فرهنگ یونانی باقی ماندند. دولتهای جانشینی کـه پس از مرگ اسکندر سر بر آوردند، حداقل درون ابتدا، قدرت غالب منطقه بودند و از این ۳۰۰ سال غالباً با عنوان عصر هلنیستی یـاد مـیشود.
مرزهای شرقی امپراتوری اسکندر حتی درون زمان حیـات خود او درون حال فروپاشی بود. خلأ قدرتی کـه او درون شمال غربی شبهقارهٔ هندوستان بر جای گذاشت، بـه ظهور یکی از قدرتمندترین دودمانهای هندی درون تاریخ انجامـید. چاندراگوپتا مائوریـا با استفاده از خلأ قدرت پیشآمده، بر پنجاب مسلط شد و از این پایگاه قدرت، بر امپراتوری ناندا تاخت و موفق بـه فتح آن شد.
شـهرسازی
اسکندر درون مسیر لشکرکشیاش، درون حدود بیست شـهر جدید بنا کرد کـه نام اسکندر را بر خود داشتند و اکثرشان درون شرق دجله بودند. نخستین و مـهمترین آنان، اسکندریـه درون مصر بود کـه در آینده بـه یکی از مـهمترین شـهرهای مدیترانـه مبدل گشت. شـهرها درون مسیر راههای بازرگانی و نیز موقعیتهای دفاعی واقع شده بودند. قاعدتاً درون ابتدا شـهرهای تازه تأسیس به منظور زندگی نامساعد بودهاند و شرایط تنـها اندکی از پادگانهای دفاعی بهتر بودهاست. بعد از مرگ اسکندر، بسیـاری از یونانیـان ساکن درون شـهرهای تازه تأسیس تلاش د بـه یونان بازگردند. وانگهی تقریباً یک سده بعد از مرگ اسکندر، بسیـاری از اسکندریـهها شکوفا شدند و زندگی درون آنها رونق گرفت؛ ساختمانهای عمومـی مجللی درون آنجاها ساخته شد و جماعت فراوانی اعم از یونانی و بومـی درون آنها ساکن شدند.
یونانیسازی
اصطلاح «یونانیسازی» را ابتدا یوهان گوستاف درویزن به منظور دلالت بر گسترش زبان، فرهنگ، و جماعت یونانی درون قلمرو پیشین شاهنشاهی هخا بعد از تسخیر آن بـه توسط اسکندر بـه کار برد. درون وقوع این صدور فرهنگی جای هیچ شکی باقی نیست و در شـهرهای بزرگ هلنیستی، چون اسکندریـه، انطاکیـه، و سلوکیـه، بهخوبی مشـهود است. اسکندر درون پی آن بود کـه رگههایی از فرهنگ یونانی را بـه آنِ ایرانی وارد کند و کوشید فرهنگ یونانی و ایرانی را بـه هم بیـامـیزد. او آرزو داشت که تا جماعت آسیـا و اروپا را همگون کند. اما جانشینانش چنین سیـاستهایی را صراحتاً رد د. با این وجود، درون سرتاسر منطقه یونانیسازی بـه وقوع پیوست و همزمان روند مخالف و مجزای «شرقیسازی» درون دول جانشینان صورت گرفت.
هستهٔ فرهنگ هلنیستی اساساً آتنی بود. سپاهیـان اسکندر از گوشـه و کنار یونان بـه دور هم جمع شده بودند. معاشرت و مصاحبت آنان با یکدیگر منجر بـه پیدایش لهجهٔ جدید «کوینـه» یـا «یونانی عامـی» شد کـه عمدتاً مبتنی بر گویش آتیک بود. کوینـه درون سرتاسر جهان هلنیستی اشاعه یـافت و به عنوان زبان مـیانجی درون آن سرزمـینها بـه کار گرفته شد و در نـهایت نیـای زبان یونانی جدید گشت. افزون بر این، طراحی شـهری، آموزش، حکومتداری محلی، و جریـان هنری درون عصر هلنیستی همگی درون آرمانهای یونان کلاسیک ریشـه داشتند و بهتدریج بـه اشکال کاملاً جدیدی فرگشت یـافته، درون زمرهٔ «هلنیستی» جای گرفتند. حتی وجهههای از فرهنگ هلنیستی درون سنن و رسوم امپراتوری بیزانس درون اواسط قرن پانزدهم مـیلادی مشـهود است.
برخی از عجیبترین آثار یونانیسازی درون هند، درون موطن پادشاهیهای نسبتاً دیرظهور هندی-یونانی، قابل مشاهده است. درون آن سرزمـینهای دور از اروپا، ظاهراً فرهنگ یونانی با آنِ هندی، بهویژه بودایی، درون هم آمـیختهاست. اولین تصویرپردازی واقعی از بودا درون این زمان بـه تقلید از مجسمـههای یونانی آپولون شکل گرفت. برخی از رسوم بودایی احتمالاً تحت تأثیر دین یونان باستان قرار گرفتهاست: مفهوم بوداسف یـادآور قهرمانان الوهی یونان هست و برخی از مناسک عبادی مـهایـانـه (سوزاندن عود، اهدای گل، گذاشتن غذا بر مذبح) مشابه همـین مناسک درون یونان باستان مـیباشند. احتمالاً شاهی یونانی بـه نام مناندر یکم بـه کیش بوداییـان وارد شده و در متون بودایی تحت نام «مـیلیندا» جاودانـه شدهاست. فرایند یونانیسازی بـه حیطهٔ علم نیز تسری یـافته بود؛ بـه گونـهای کـه نظریـات اخترشناسی یونان بـه هند رسیده و اخترشناسی آنان را طی سدههای نخستین مـیلادی عمـیقاً متأثر نموده بود. بـه عنوان مثال ابزارهای اخترشناسی یونانی متعلق بـه قرن سوم قبل از مـیلاد درون شـهر یونانی-باختری آیخانم درون افغانستان و امروزی پیدا شدهاست. این ابزارها مربوط بـه دورهٔ زمانیای بودهاند کـه دیدگاه یونانیـان مبنی بر کروی بودن زمـین و احاطه شدن آن بـه وسیلهٔ سیـارات کروی درون هند مورد پذیرش قرار گرفت و نـهایتاً جایگزین دیدگاه دیرینـهٔ هندیـان مبنی بر مسطح و دایرهوار بودن زمـین گشت.
تأثیر بر روم
رومـیان بسیـاری، بالاخص سرداران، اسکندر و دلاوریهایش را تحسین د. آنها مـیخواستند خود را بـه نحوی بـه دستاوردهای اسکندر مربوط سازند. پولوبیوس کتابش تواریخ را با متذکر شدن دستاوردهای اسکندر بـه رومـیان آغاز کرد و بنابراین رهبران روم او را بـه مثابه الگوی خویش دیدند. پومپه لقب «مگنوس» بـه معنی «کبیر» را بر خود نـهاد و حتی از مدل موی اسکندر تقلید کرد و سرزمـینهای فتحشدهٔ شرق را جست که تا ردای ۲۶۰ سالهٔ او را بیـابد و آن را بـه نشانـهٔ بزرگی بـه تن کرد. ژولیوس سزار از سواردیس برنزی اسکندر ساختهٔ لوسیپوس درون محل اجتماعات شـهر پردهبرداری کرد اما سر خود را بـه جای سر اسکندر گذاشت. اوکتاویـان از مقبرهٔ اسکندر درون اسکندریـه بازدید کرد و موقتاً تصویر مـهرش را از ابوالهول بـه چهرهٔ اسکندر تغییر داد. تراژان، نرون، و کاراکالا اسکندر را تحسین د. خاندان ماکریـانی، خاندانی رومـی کـه به توسط ماکرینوس به منظور مدتی کوتاه بـه قدرت رسید، تصاویر اسکندر را همواره همراه خود داشتند، یـا بر روی جواهراتشان یـا بـه صورت گلدوزیشده بر روی لباسهایشان.
از سوی دیگر، برخی از نویسندگان رومـی، بهویژه شخصیتهای جمـهوریخواه، از داستان اسکندر بـه عنوان حکایتی عبرتانگیز به منظور تبیین این موضوع کـه چگونـه مـیتوان یکهسالاری را با ارزشهای جمـهوریخواهی تعدیل کرد، استفاده کردهاند. این نویسندگان از اسکندر بـه عنوان مثالی از یک حکمران با فضایلی چون amicita (دوستی) و clementia (رأفت)، و رذایلی چون iracundia (خشم) و cupiditas gloriae (تمایل بیش از حد بـه عزت و افتخار) استفاده کردهاند.
افسانـه
روایتهای افسانـهای فراوانی پیرامون زندگی اسکندر وجود دارد کـه بسیـاری از آنها ریشـه درون زمان حیـات خود او دارند و احتمالاً بـه توسط خودش ترویج شدهاند. کالیستنس، تاریخنگار درباری اسکندر، دریـای کیلیکیـه را بـه گونـهای ترسیم کرد کـه در حال انجام پروسکونسیس از اسکندر بعد مـیکشد. اونسیکریتوس چند صباحی بعد از مرگ اسکندر قراری عاشقانـه بین او و تالستریس، ملکهٔ اسطورهای آمازونها، از خود سر هم کرد و وقتی داستان را به منظور لوسیماخوس، سردار اسکندر و پادشاه آتی مقدونیـه، خواند گفته مـیشود لوسیماخوس بـه شوخی گفتهاست «متعجبم کـه من آن موقع کجا بودم».
در نخستین سدههای بعد از مرگ اسکندر، احتمالاً درون اسکندریـه، چندین داستان افسانـهای مختلف درون هم آمـیخته شدند و متن واحدی را بـه نام رمانس اسکندر شکل دادند. رمانس اسکندر بعدها بهاشتباه بـه کالیستنس نسبت داده شد و از این رو بـه کالیستنس-نما معروف است. این متن کـه در دوران باستان و قرون وسطی چندین مرتبه مورد بسط و بازنگری قرار گرفت، حاوی داستانهای مشکوک فراوانی هست و بـه چندین زبان ترجمـه شدهاست.
در فرهنگ نوین و باستان
موفقیتها و مـیراث اسکندر درون بسیـاری از جوامع و فرهنگها توصیف و تشریح شدهاست. نام او درون فرهنگ عوام و خواص از عصر خودش که تا به امروز مطرح بودهاست. رمانس اسکندر، بهطور خاص، تأثیر قابل توجهی بر تصویرپردازیها از اسکندر درون جوامع آتی، از ایران گرفته که تا اروپای قرون وسطی که تا یونان امروزی، گذاشتهاست.
اسکندر درون فولکلور یونان امروزی بیش از هر شخصیت باستانی دیگر، بـه نحو بارزی برجسته است. شکل محاورهای نام او درون زبان یونانی نوین («او مگالکساندروس») نامـی بسیـار رایج هست و او تنـها قهرمان باستانی هست که درون سایـهبازی کاراگیوزیس ایفای نقش مـیکند. قصهای مشـهور بین دریـانوردان یونانی وجود دارد کـه در آن یک پری دریـایی گوشـهگیر درون حین طوفان، ٔ کشتی را درون چنگ مـیگیرد و مـیپرسد «آیـا شاه اسکندر زنده است؟». جواب صحیح «او زنده و سرحال هست و بر جهان فرمان مـیراند» هست و پاسخ صحیح منجر بـه ناپدید شدن پری دریـایی و آرام گرفتن دریـا مـیشود. هر جواب دیگری داده شود، پری دریـایی بـه یک گورگون وحشتناک تبدیل مـیشود و کشتی را بـه اعماق دریـا مـیکشاند و غرق مـیکند.
در ادبیـات فارسی مـیانـه (پیش از اسلام) از اسکندر با لقب «گجستک» بـه معنی «ملعون» یـاد شدهاست و او متهم بـه ویران معابد و سوزاندن متون مقدس زرتشتیـان است. درون ایران بعد از اسلام تحت تأثیر اسکندرنامـه چهرهای خوشبینانـهتر از اسکندر شکل مـیگیرد. اسکندرنامـهٔ فردوسی، اسکندر را درون خط شاهان مشروع ایران جای مـیدهد و از او چهرهای اسطورهای ترسیم مـیکند کـه در طلب آب حیـات دورادور جهان را جست. بعدها نویسندگان ایرانی اسکندر را بـه فلسفه مربوط مـیسازند و او را هن اشخاصی چون سقراط و افلاطون و ارسطو درون جستجوی جاودانگی بـه تصویر مـیکشند.
نسخهٔ سوری رمانس اسکندر، او را درون هیئت کشورگشایی مسیحی و آرمانی بـه تصویر مـیکشد کـه به درگاه «خدای احد و راستین» دعا کرد. درون مصر، اسکندر بـه عنوان پسر نکنتانبوی دوم، آخرین فرعون پیش از استیلای ایرانیـان، بـه تصویر کشیده شد. پیروزی او بر داریوش، رستگاری مصر دانسته شد و ثابت کرد کـه همچنان یک مصری بر مصر فرمانروایی خواهد کرد.
برخی از محققین عقیده دارند شخصیت ذوالقرنین کـه در قرآن ذکر آن رفتهاست، همان اسکندر کبیر مـیباشد و دلیل آن را وجود قرائنی درون رمانس اسکندر ذکر کردهاند. ذوالقرنین قهرمانی هست که سدی بنا مـیکند که تا گروهی مستضعف را درون برابر ستم قوم یأجوج و مأجوج یـاری رساند. سپس درون دنیـای شناختهشدهٔ آن روز لشکر مـیکشد که تا آب حیـات و جاودانگی را بیـابد و در نـهایت پیـامبر مـیشود.
در هند و پاکستان، بهطور دقیقتر درون پنجاب، نام «سکندر» کـه از زبان فارسی برگرفته شدهاست، بیـانگر جوان مستعد نوخاسته است. درون اروپای قرون وسطی، اسکندر از اعضای نـه دلاور بهشمار مـیآمد؛ نـه دلاور گروهی از قهرمانان بودند کـه همـهٔ خصوصیتهای آرمانی شوالیـهگری را داشتند.
تاریخنگاری
به جز چند کتیبه و قطعهٔ بازمانده، نوشتههایـانی کـه اسکندر را از نزدیک مـیشناختند یـا از خادمان او اطلاعاتی را جمعآوری کرده بودند، همـه از مـیان رفتهاست. کالیستنس، تاریخنگار اسکندر؛ بطلمـیوس و نئارخوس، سرداران اسکندر؛ آریستوبولوس، افسر جزء سپاه اسکندر؛ و اونسیکریتوس، سکاندار ارشد اسکندر، از جمله همعصران اسکندر بودند کـه شرح حال او را نوشتند. این آثار همـه از بین رفتهاند اما آثار بعدی کـه بر پایـهٔ آن آثار اولیـه نوشته شدهاند باقی ماندهاند. قدیمـیترین آنها دیودور سیسیلی (قرن اول ق م) است. بعد از آن کوئینتوس کورتیوس روفوس (اواسط که تا اواخر قرن اول مـیلادی) هست و بعدی آریـان (قرن اول که تا دوم مـیلادی) و بعدی پلوتارک (قرن اول که تا دوم مـیلادی) و در نـهایت یوستین هست که آثار او متعلق بـه قرن چهارم مـیلادی مـیباشد. از مـیان این آثار، آریـان را موثقترین دانستهاند زیرا کـه او از آثار بطلمـیوس و آریستوبولوس بـه عنوان منبع بهرهاست. اثر دیودور از لحاظ توثیق درون ردهٔ دوم قرار مـیگیرد.
اسکندر درون تاریخ روایی ایران
تصویر اسکندر درون تاریخ روایی ایران شامل دو چهرهٔ کاملاً متفاوت هست که هردوی آنها احتمالاً توسط زرتشتیها نقل شدهاند و در نتیجه مـیتوان بـه آنها برچسب «زرتشتی» زد. یکی از این داستانها، اسکندر را با دیدی مثبت بهتصویر مـیکشد و در قالب اسکندر افسانـهای درون متون فارسی تداوم مـییـابد، و به نظر مـیرسد کـه این سنت دستکم که تا حدی دارای منشأ غیرایرانی باشد، اما روشن هست که کاملاً با سنت داستانسرایی زرتشتیـان ساسانی ادغام شدهاست. دومـین داستان دربارهٔ اسکندر، او را بهعنوان چهرهای «ملعون» (گُجَستَک) و مخرب دین زرتشی توصیف مـیکند.[۴] درون متونی از جمله ارداویرافنامـه،[۵]بندهشن، دینکرد، زند وهمن یسن، نامـهٔ تنسر، و روایتهای پهلوی آذرفرنبغ و فرنبغ سروش از اسکندر بهعنوانی کـه اوستا را سوزاند و در دین زرتشتی گسست و خلل ایجاد کرد، یـاد مـیشود.[۴]
این پرسش کـه تصویرهای ذکرشده درون بالا، که تا چه اندازه بر واقعیتهای عینی استوارند و تا چه مقدار نقش فرهنگی، مذهبی و ملاحظات سیـاسی دوران بعدی درون شکلگیری آنها مؤثر بودهاست، بـه شیوههای گوناگونی توسط پژوهشگران پاسخ داده شدهاست. بهرام آنکلِساریـا و گراردو نیولی داستان تخریب متون مقدس زرتشتی توسط اسکندر را حقیقتی تاریخی مـیدانند، حال آنکه اکثر پژوهشگران دیگر درون این زمـینـه تردید دارند و «زمان روزگار زندگی زرتشت» و نوشتن اوستا بر «۱۲ هزار پوست» را بهعنوان افسانـه رد مـیکنند.[۴] درون زند وهمن یسن، از اسکندر با لقب «بدکار مسیحی» یـاد مـیشود، کـه نشاندهندهٔ اختلافات دینی اواخر عصر ساسانی و منازعات زرتشتیـان و مسیحیـان است.
جستارهای وابسته
- فهرست مشاهیری کـه در اوج شـهرت درگذشتند
منابع
- Wikipedia contributors, "Alexander the Great," Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?oldid=571895394 (accessed September 14, 2013).